شما پسر عموهاى پيغمبريد و از جانب خداوند ذو الجلال بر شما درود و سلام باد .
شما وارث پيغمبريد و به ولايت ، خويشاوندان پيغمبر سزاورترند .
من به فضيلت شما آشنا و دوستدار قلبى و خدمتگزار شمايم .
در راه مهر شما آزار مىبينم و دشنام مىشنوم و خويشاوندانم چنان مرا جفا و سرزنش كردند كه به پيرى فتادم و گذران روزگار ، مويم را سپيد كرد .
راوى گفت : منصور را ديدم كه از غذاهائى كه در جلوش بود به دهان سيّد مىگذاشت و مىگفت : خدا را شاكر و از محبت و ستايش تو از خاندان پيغمبر متشكريم . خدا پاداش خيرت دهاد ! اى ربيع ! اسبى و بنده اى و كنيزى و هزار درهم براى سيّد بفرست و ماهى هزار درهم براى او مقرر دار .
11 - « جاحظ » از اسماعيل بن ساحر نقل مىكند كه گفت : من ساقى سيّد حميرى و « ابا دلامه » بودم ، سيد مست شد و ديدگانش را چنان بر هم نهاد كه پنداشتيم به خواب رفته است . در اين هنگام دختر زشت روى « ابا دلامه » آمد . پدرش او را در آغوش گرفت و رقصاند و خواند .
نه مريم مادر عيسى شيرت داده است و نه لقمان حكيم سرپرستيت كرده است .
سيّد ديدگانش را گشود و گفت :
ليكن مادرى بد ، ترا به سينه چسبانده و پدرى پست پرورشت داده است .
12 - شيخ طائفه ، به طوريكه در امالى وى به فرزندش آمده است ، به اسناد خود از محمّد بن جبله كوفى روايت كرده است كه گفت : سيد بن محمّد حميرى و جعفر بن عفان طائى در نزد ما گرد آمدند . سيّد به وى گفت : واى بر تو آيا دربارهء دودمان محمّد چنين بدگوئى مىكنى كه :
ما بال بيتكم يخرّب سقفه
و ثيابكم من ارذل الاثواب
جعفر گفت : بد نگفتهام ، سيّد گفت : اگر نمىتوانى خوب ثنا كنى دست كم