گزارش دادند كه سيد رافضى است ، وى را حاضر كرد ، سيد گفت :
اگر رافضى كسى است كه بنى هاشم را دوست مىدارد و آنان را بر ديگران مقدم مىشمارد ، من از آن عذرى نخواهم خواست و دست از آن برنخواهم داشت و اگر غير از اين است من به غير از اين اعتقادى ندارم .
و سپس چنين سرود :
حركت كاروان غمگينت كرد و اشك از ديدگانت فرو ريخت
گوئى در آن روز كه كاروان كوچ كرد من مست و بىهوش بودم
بر شتران كاروان ، حوران و غزالانى سوار بودند كه :
چون بپامىخاستند سرينشان چون تل گوشت بود و در قسمت بالا صورتى چون ماه و بازوانى چون شاخ درخت داشتند .
و از اين قصيده است :
على و ابوذر و مقداد و سلمان و عباس و عمّار و عبد اللَّه ، برادران يكديگرند
اينان به سوى خدا فرا خوانده شدند و از خود علمى بيادگار نهادند . پس حق علم را اداء كردند و خيانت نورزيدند .
من به همان دينى كه آنان داشتند ، گرايش دارم .
و حقانيت اين آئين در نزد من روشن و برهان آن آشكار است . هيچ انسانى گفتار مرا دربارهء سبطين ( حسن و حسين ) انكار نخواهد كرد .
و اگر كينه توزى ، منكر شود ، مرا بگفتهء خود معرفت است . و اگر اين گفته را گناه بشمرند و حال وصل را هجران دانند .
پس مرا از ديد آنان ، در اين گناه هرگز آمرزشى نخواهد بود . و چه بسيارند نيكها كه مردم ديگرى ، آنها را بدى پنداشتهاند .
اى على ! محبت تو ايمان من و روى گردانى از تو ، كفر من است . دشمنان اين را رفض مىدانند ، مرا به پندار و بودشان اعتنائى نيست
الغدير ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٣٢