شب را به نزد دوستان اهوازى خود رفت و به شرابخوارى نشست و چون شب به سر آمد به خانه بازگشت . شبگردان ، سيّد را دستگير و زندانى كردند . فرداى آن روز اين ابيات را نوشت و براى يزيد بن مذعور فرستاد .
يزيد به نزد ابى بجير آمد و گفت : شبگردان جنايتى به بار آوردهاند كه جبران كردنى نيست . پرسيد : چه كردهاند ؟ يزيد گفت : اين ابيات را كه سيّد از زندان فرستاده است بشنو و آنگاه چنين خواند :
در ديار يار بايست و بر آن درود بفرست و از چگونگى احوالش بپرس و چگونه پاسخ دهد آنكه نمىشنود ، ديارى كه خانههاى آن خالى شده و در پهنهء آن جز از روباهها و كبوترهاى از پرواز افتاده ، خبرى نيست . روزى آنجا ، جايگاه دلبران گل رخسارى چون جمل و عزّه و رباب و بوزع ( 1 ) بود .
سيه چشمان تراندامى در آنجا مىزيستند كه در پاكدامنى مانند آنان يافت نمىشد .
افسوس كه اينان پس از پيوند و تجمّع از هم گسستند ، و روزگار ، پراكنده گر گرد آمدهها است .
پس به پيشگاه اميرى كه بر او فرود آمده اى درود بفرست ، چه سود و زيان تو بسته به اين درگاه است .
اميرى كه چون زبان به نياز بگشائى ، آرزويت را برمىآورد و شفاعتت را مىپذيرد .
آنگاه كه با او خلوت كردى و ديگران سخنانتان را نمىشوند ، به او بگو :
به خاطر مهرى كه به احمد مرسل و فرزندانش دارى ، سيّد را به من ببخش چه روزى اين كشتهء خود را درو خواهى كرد .
او مهر نهفته در سينه و دل را به پاى دودمان محمّد ( ص ) ريخته است . . .
در اين قصيده گويد :
اى پسر مذعور ! برخيز و شعر بخوان تا اين فرومايگان ، سر به زير اندازند
هامش
( 1 ) - نام زنانى از عرب است .