به وقت گرسنگى ! جرعه اى سويق و لقمه اى تريد بىگوشت را بر حديثى كه پسران قيس و « صلت بن دينار » از اين و آن نقل كنند دوستتر دارم .
همين روايتها است كه آنها را به دوزخ مىكشاند .
2 - روزى سيّد ، در انجمنى نشسته بود و شعر مىخواند ، امّا حاضران گوش نمىدادند و او چنين سرود :
خداوند ، ادبهاى گرد آوردهء مرا ، در ميان اين خران و گوسفندان و گاوان تباه كرد .
اينان به سخنان من گوش نمىدهند و چگونه چهارپايان سخن انسان را مىشنوند ؟
تا خاموشند ، انسانند و چون به حرف آيند ، به قورباغههاى درون گل و لاى مىمانند .
3 - سيّد در راهى ، با زنى تميمى و اباضى مذهب ، همراه شد . زن را خوش آمد و گفت : مىخواهم در اين سفر با تو ازدواج كنم سيّد گفت : و اين پيوند مانند نكاح « امّ خارجه » بىحضور ولىّ و شهود خواهد بود . زن خنديد و گفت : تا ببينيم در اين صورت تو كيستى ؟ سيّد چنين سرود :
اگر از خاندانم مىپرسى ، از مردى پرسش كرده اى كه در ميان مردم « ذى يمن » در اوج عزت است . در منازل يمن ، قدرت من به قبائل « ذوكلاع » و « ذورعين » و « همدان » و « ذويزن » و « ازد » است . آرى « ازد » سرزمين عمان كه چون مآثر گذشته آنها را برشمرند ، در شمار بزرگانند ، با اينكه دخترشان از ازدواج من خارج شد خانهء آنها خانهء من و سرزمين گستردهء آنها ، وطن من است .
مرا دو منزل است ، منزل عالى من در « لحج » و سراى عزتم در « عدن » است و مهرى كه با آن اميد رهائى از سرنگونى در دوزخ دارم ، متعلق به ابو الحسن هادى ( ع ) است .
زن گفت : شناختمت ، و عجيبتر ازين چيزى نيست ؛ مردى يمنى و رافضى با زنى تميمى و اباضى ، اين دو چگونه جمع مىآيند ؟ سيد گفت : به نيك انديشى تو
الغدير ( فارسي ) — صفحة 119
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١١٩