بختيشوع طبيب رفتم و اين قصّه را براى او باز گفتم . او مدّتى به تفكّر پرداخت .
سپس سه شبانهروز صبر نموده ، در اين باره فكر كرديم و كتابهاى مختلف طبى را براى يافتن سرّ اين قصّه تفحّص نموديم . اما چيزى در آنها نيافتيم .
سپس بختيشوع به من گفت : در ميان مسيحيان روزگار ما كسى به علم پزشكى از راهب دير « عاقول » داناتر نيست . پس نامهاى برداشته و ماجرا را براى او نوشت . من نامه را گرفته و به دير عاقول رفته و راهب را صدا زدم . او از بالاى دير سر بيرون آورد و به من گفت : كيستى ؟ گفتم از ياوران بختيشوع طبيب هستم . گفت : آيا از او نامهاى دارى ؟ گفتم : آرى . وى از بالاى دير زنبيلى به پايين فرستاد ؛ نامه را در ميان زنبيل نهادم و او آن را بالا كشيده قرائت كرد .
هنگامى كه نامه را خواند به سرعت از دير پايين آمد و گفت : تو آن كسى هستى كه آن مرد را فصد كردى ؟ گفتم : آرى . گفت : خوشا به احوال مادرى كه تو را زاييده است . آنگاه سوار قاطرى شد و حركت كرديم و ثلثى از شب باقى مانده به شهر سامرا رسيديم . من گفتم : دوست دارى كجا برويم ؟ آيا به منزل استاد ما بختيشوع يا به منزل آن مرد يعنى امام حسن عسكرى ؟ وى پاسخ داد : به منزل آن مرد ، ما رفتيم تا به در خانهء آن حضرت رسيديم و اين قبل از اذان اوّل بود .
ناگاه در باز شد و خادمى سياهپوست وارد شده و گفت : كدام يك از شما دو نفر راهب دير عاقول است ؟ وى پاسخ داد : قربانت شوم ، من هستم . خادم به او گفت : از قاطر خود فرود آى ، و به من گفت مواظب قاطرها باش . آنگاه دست راهب را گرفت و هر دو وارد خانه شدند . من آنقدر بر در خانه ماندم تا صبح شد و روز بالا آمد . پس آنگاه ديدم راهب از خانه خارج شد در حالىكه لباسهاى رهبانيت را از تن به در كرده ، لباس سفيدى كه نشانهء مسلمانى است بر تن نموده بود و گفت : اكنون مرا به خانهء استاد خود ببر . ما باهم حركت كرده و به در خانهء بختيشوع رسيديم . هنگامى كه بختيشوع او را با اين هيبت ديد بر
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 47
مساهمون: منذر حكيم
ص٤٧