مرد دريافت كه امام عليه السّلام در نهان براى او دعا كرده است ، در اين هنگام سخن فتح به يادش آمد و به امام عرض كرد : اى سيّد و مولاى من ، فتح نيز از شما التماس دعا داشت .
امام خواستهء مرد را اجابت نكرد و به او فرمود : فتح در ظاهر خود را از دوستان ما به حساب مىآورد ، امّا در باطن از ما دورى مىگزيند ، دعا فقط دربارهء شخصى مستجاب مىشود كه در اطاعت خداوند متعال اخلاص بورزد و به رسالت پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله همچنين به حقّ ما اهلبيت اعتراف داشته باشد « 1 » .
2 . روايت شده است كه علىّ بن جعفر از وكيلان امام هادى عليه السّلام بود . امّا در اثر سعايت و بدگويى دشمنان ، متوكّل وى را دستگير و حبس نمود . وى مدّت زيادى در تاريكىهاى زندان به سر آورد . پس از مدّتى آنگاه كه كار بسيار بر او سخت شد با بعضى از مزدوران دستگاه عبّاسى صحبت كرد و از او درخواست كرد تا به هر نحو شده وى را آزاد كند و به او وعده داد كه در قبال اين كار سه هزار دينار به او بپردازد . آن مأمور به سمت عبيد اللّه كه يكى از نزديكان متوكّل بود رفت و از او درخواست كرد تا براى آزادى علىّ بن جعفر در نزد متوكّل وساطت كند . عبيد اللّه نيز خواستهء او را پذيرفت و اين مطلب را به گوش متوكّل رساند . متوكّل شديدا وى را بر اين امر توبيخ كرد و به او گفت :
اگر در صداقت تو شك داشتم ، مىگفتم كه رافضى شدهاى .
اين مرد وكيل ابو الحسن هادى است و من قصد كشتنش را دارم .
عبيد اللّه از اينكه براى آزادى او واسطه شده بود پشيمان شد و به آن مأمور خبر اين مطلب را داد . مأمور هم به نزد علىّ بن جعفر رفته و به او گفت كه
هامش
( 1 ) . امالى طوسى / 285 ح 555 ، و به نقل از آن در بحار الانوار 50 / 127 ، المناقب 4 / 442 .