زمين گذاشتند . آن حضرت سر هركدام از شيرها را با دست خود نوازش مىكرد و سپس با دست به گوشهاى اشاره كرده به آن شير دستور مىداد تا به آن گوشه برود ، آن شير نيز به آن گوشه رفته و مىايستاد تا اينكه همهء شيرها در آن گوشه روبروى امام عليه السّلام ايستادند .
در اينجا بود كه وزير متوكّل به او گفت : اين مطلب اصلا به مصلحت ما نيست . هرچه زودتر قبل از اينكه خبر اين مطلب منتشر شود ، وى را از درون جايگاه شيرها بيرون بياور . اينجا بود كه متوكّل به امام هادى عليه السّلام عرض كرد : اى ابو الحسن ما براى تو قصد سوئى نداشتيم . مىخواستيم به آنچه گفتى يقين كنيم . اكنون دوست دارم كه از آنجا بالا بيايى . امام عليه السّلام برخاست و به سمت نردبان رفت درحالىكه شيرها در دور آن حضرت بوده و خود را به لباس آن حضرت مىماليدند .
هنگامى كه آن حضرت پاى خود را بر پلّهء اوّل نردبان گذاشت رو به شيرها كرده و با دست خود به آنها اشاره كرد كه برگردند . شيرها نيز بازگشتند . آن حضرت از داخل محلّ نگهدارى شيرها بالا آمد و گفت : هركس گمان مىكند كه از فرزندان فاطمهء زهرا است ، برود و در آنجا كه من نشسته بودم بنشيند .
متوكّل به آن زن گفت : پايين برو ، آن زن گفت : به خدا سوگند كه من ادّعاى باطلى كردم . من دختر فلانكس هستم و بدبختى و بيچارگى مرا وادار كرد تا چنين ادّعايى بكنم .
متوكّل گفت : او را به نزد درندگان بياندازيد ، امّا مادر متوكّل وساطت كرد تا آن زن از مجازات رها شد « 1 » .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار 50 / 149 .