بىحرمتى كنم ، اما بر خود مسلط شده ، خشم خود را فرو خوردم و او را تكريم كرده ، جامههايى به او دادم . چون از پيش من رفت ، برخاسته نزد پدرم رفتم و ماجرا را به او گفتم . پدرم كه كاملا مست بود ، فرياد برآورد : اى غلام ، شمشيرى براى من بياور . شمشير حاضر شد و پدرم سوار مركب گرديد و گفت : به خدا سوگند ، او را خواهم كشت .
من كه چنين صحنهاى را مىديدم گفتم : « إنا لله و إنا اليه راجعون » . خود و همسرم را گرفتار چه بلايى كردم ؟ و بر گونهء خود كوبيدن آغازيدم . پدرم بر او وارد شد و با ضربههاى مكرر شمشير او را قطعهقطعه كرد و آنجا را ترك گفت و من نيز گريزان و ترسان در پى او روان شدم . چون روز برآمد ، نزد پدرم رفتم و به او گفتم : هيچ مىدانى ديروز چه كردى ؟
گفت : چه كردم ؟
گفتم : ابن الرضا را كشتى .
چشمان پدرم برقى زد و از هوش رفت . چون به هوش آمد ، گفت : واى بر تو ، چه مىگويى ؟
گفتم : اى پدر ، به خدا سوگند همان است كه گفتم . تو بر او وارد شدى و با ضربههاى پياپى شمشيرت او را كشتى .
پدرم از اين پيشامد سخت دچار اضطراب شد و گفت : ياسر خادم را بياوريد .
ياسر حاضر شد و پدرم به او گفت : واى بر تو ، دخترم چه مىگويد ؟
ياسر گفت : اى امير المؤمنين ، او راست گفته است .
مأمون با شنيدن سخن ياسر با دست بر سينه و صورت خود مىكوفت و مىگفت : « إنا لله و إنا اليه راجعون » . به خدا سوگند ، هلاكت ، بدنامى و رسوايى
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: منذر حكيم
ص١٨٠