را از تو خواهم ستاند . آنگاه نزد ابن الرضا برو و سلام مرا به وى برسان و بيست هزار دينار از خزانه برگرفته به همراه اسبى كه روز گذشته سوار آن شدم ، براى او ببر . پس از آن [ طى فرمانى ] به هاشميان دستور داد تا بر او وارد شده ، به حضرتش سلام دهند .
ياسر مىگويد : فرمان مأمون را به هاشميان رساندم و خود نيز همراه آنان بر او وارد شده ، سلام داده و سلام مأمون را به او رساندم و دينارها را مقابل حضرت گذاردم و اسب مأمون را به او نشان دادم . او زمانى به اسب نگريست ، سپس لبخندى زد و گفت : اى ياسر ، آيا چنان سابقهاى داشتيم كه او اينگونه بر من يورش آورد ؟ آيا نمىداند كه ياور و مانعى دارم كه مرا از [ گزند ] او ايمن داشته ، مانع ميان من و او خواهد بود ؟
گفتم : سرورم ، اى پسر رسول خدا ، گلايه را رها كن و درگذر . به خدا و به جدت رسول خدا سوگند كه [ تحت تأثير مستى ] نمىدانست چه مىكند و در كجاى اين خاكدان قرار دارد . او سوگندى صادقانه ياد كرده و نذر شرعى نموده كه از آن پس مست نكند ، چرا كه دريافته شراب ، از دامهاى شيطان است . اى پسر رسول خدا ، چنانچه نزد او رفتى چيزى از اين ماجرا به او گوشزد مكن و او را در مورد كردارش ملامت منما .
او گفت : به خدا سوگند ، همين كار را مىخواستم بكنم .
آنگاه جامههاى خود را خواست و بر تن نمود و برخاست و مردم همگان با وى برخاستند . او نزد مأمون رفت و مأمون با ديدن ابو جعفر برخاست و او را در آغوش كشيده ، به سينهاش فشرد و به گرمى از وى استقبال كرد . مأمون اجازهء ورود به كسى نداد و با ابو جعفر به گفتوگو پرداخت و از او خواست هرچه مىخواهد فرمان دهد كه فرمانش مطاع خواهد بود . چون گفتوگو به
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: منذر حكيم
ص١٨٢