تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
مقدارى از آن را خورده بود . چون نگاه مأمون به امام رضا عليه السّلام افتاد به سوى حضرت شتافت و او را در آغوش كشيده ، با وى معانقه كرد و انگور را به امام عليه السّلام داد و گفت : انگورى بهتر از اين نديده‌ام . امام عليه السّلام فرمود : انگورى اين چنين خوب شايد از بهشت باشد . مأمون از امام عليه السّلام خواست تا از آن انگور بخورد ، اما امام عليه السّلام فرمود : مرا از اين كار معاف دار . مأمون گفت : بايد بخورى . چه چيزى تو را از خوردن انگور باز مىدارد ؟ شايد ما را به چيزى ( توطئه‌اى ) متهم مىكنى ؟ امام عليه السّلام خوشهء انگور را گرفت و از آن خورد . مأمون مجددا خوشه‌اى به امام عليه السّلام داد و آن حضرت سه دانه از آن خوشه تناول نمود ، سپس آن را افكند و برخاست . مأمون از امام عليه السّلام پرسيد : به كجا مىروى ؟ امام عليه السّلام فرمود : همان‌جايى كه مرا فرستادى . آن‌گاه امام رضا عليه السّلام در حالى كه سر خود را پوشانده بود از نزد مأمون خارج شد . چون حال را چنين ديدم با حضرتش سخن نگفتم و آن بزرگوار وارد خانه شد . به دستور امام عليه السّلام درب خانه بسته شد و او در بستر خويش آرميد . من اندوه‌زده ، ميان حياط خانه ايستادم . در همين حال جوانى زيباروى با موى مجعد كه شبيه‌ترين مردم به امام رضا عليه السّلام بود وارد شد . به سوى او شتافته ، گفتم : درب خانه بسته بود ، چگونه وارد خانه شدى ؟ فرمود : آن‌كس كه در اين هنگام مرا از مدينه [ به خراسان ] آورد ، همو مرا از درب بسته وارد خانه كرد .