برده مىشود و هم از او يارى خواسته مىشود » . « 1 »
از « ابو الصلت هروى » نقل شده است : « مأمون به على بن موسى الرضا عليه السّلام گفت : اى پسر رسول خدا ، از مراتب فضل ، دانش ، زهد ، خويشتندارى و بندگىات آگاه هستم و تو را براى امر خلافت سزاوارتر مىبينم .
امام عليه السّلام فرمود : به بندگى خداى - عز و جل - افتخار ، مىكنم ، با زهدورزى در دنيا اميد نجات از شر دنيا دارم ، با خويشتندارى از محارم ( حرامها ) رسيدن به پاداشها و بهرهها [ ى الهى ] اميدوارم و با فروتنى در دنيا آرزوى رفعت يافتن نزد خداى - عز و جل - دارم .
مأمون گفت : برآنم تا خود را از خلافت عزل كرده ، آن را به تو واگذارم و خود با تو [ به عنوان خليفه ] بيعت كنم .
امام عليه السّلام فرمود : اگر اين خلافت [ به حق ] از آن توست و خدا آن را به تو سپرده ، نمىتوانى خلعتى را كه خدا بر قامت تو پوشانده ، بهدر آورى و بر اندام ديگرى بپوشانى و اگر خلافت ، حق تو نيست ، باز نمىتوانى چيزى را كه از آن تو نيست به ديگرى بدهى .
مأمون گفت : اى پسر رسول خدا ، بايد به اين كار تن دهى .
امام عليه السّلام فرمود : هرگز با ميل و رغبت تن به اين كار نخواهم داد .
چند روزى مأمون خواستهء خود را با امام عليه السّلام در ميان مىگذاشت و بر آن اصرار مىورزيد ، اما در نهايت از اين كه امام عليه السّلام خواستهء او را بپذيرد ، نوميد شد . از اينرو به امام عليه السّلام گفت : حال كه منصب خلافتى و بيعت مرا با خويش نمىپذيرى ، ولىعهدى مرا قبول كن تا پس از من مقام خلافت از آن تو باشد .
هامش
( 1 ) . الحياة السياسية للإمام الرضا عليه السّلام / 141 .