مطلب كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به ابو بكر و پس از او عمر دستور دادند تا به مسجد رفته [ به جاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ] امامت جماعت را به عهده گيرند ؛ بسيار بر سر زبانهاست و مردم آن را بازگو مىكنند .
موسى مدتى دراز سر فرو افكنده ، سپس فرمود :
آنگونه كه مىگويند نيست ، اما تو اى عيسى ، دربارهء [ اين ] امور بسيار كاوش مىكنى و جز به يافتن آنها رضايت نمىدهى !
گفتم : پدر و مادرم فدايت باد ، از آنرو مىپرسم كه در دينم از آن سود برده ، بر دانشم افزوده شود ، مبادا كه [ با نادانستن حقيقت ] گمراه شوم و خود از گمراهى خويش بىخبر باشم . [ از ديگر سو ] چه كسى را همانند شما مىتوانم بيابم تا پرسشهاى مرا پاسخ دهد ؟
آنگاه گفت :
چون بيمارى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شدت يافت ، على عليه السّلام را فراخواند و سر بر دامن او نهاده و از هوش رفت . چون وقت نماز فرا رسيد و بانگ اذان داده شد ، عايشه بيرون شده ، به عمر گفت : اى عمر ، به سوى مسجد روانه و امامت مردم را بر عهده گير .
عمر گفت : پدرت به اين كار سزاوارتر است .
عايشه گفت : راست مىگويى ، اما او مردى نرمخو و آرام است و مىترسم مردم بر او يورش ببرند ، پس تو به اين امر بپرداز .
عمر به او گفت :
حال كه محمد صلّى اللّه عليه و آله بىهوش است و به زودى به هوش نمىآيد ، على نيز دلمشغول اوست و نمىتواند او را تنها بگذارد ، پدرت به مسجد برود و من هر يورش و جنبشى را از او دور مىكنم ، چرا كه بيم آن دارم اگر محمد صلّى اللّه عليه و آله به هوش بيايد ، على را براى [ برگزارى ] نماز جماعت به مسجد بفرستد ، زيرا
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: منذر حكيم
ص٢٩٩