قصد سوئى دربارهء من دارد . از اينرو آنچه را كه بايد وصيت كنم ، به خانوادهام وصيت كرده ، « إنا لله و إنا إليه راجعون » را بر زبان آوردم ، سپس نزد سندى رفتم .
چون سندى مرا ديد ، گفت : اى ابو حفص ، انگار تو را ترسانيدهام ؟
گفتم : آرى .
گفت : جز خير چيزى نيست [ نترس ] .
گفتم : خوب است پيكى به منزل من بفرستى تا آنان را از حال من باخبر سازد .
سندى پذيرفت ، سپس گفت : اى ابو حفص ، مىدانى براى چه تو را احضار كردم ؟
گفتم : نه .
پرسيد : آيا موسى بن جعفر را مىشناسى ؟
گفتم : آرى به خدا ، او را مىشناسم و روزگارى است كه ميان من و او رابطهء دوستى برقرار است .
گفت : چه كسانى در بغداد هستند كه گفتارشان مورد قبول همگان است ؟
كسانى را نام بردم و آنان را همانند من فرا خواند ، سپس گفت : كسانى را مىشناسيد كه موسى بن جعفر را بشناسند ؟
حاضران كسانى را نام بردند و سندى آنان را احضار كرد . شمار كسانى كه آن شب به دستور سندى احضار شده بودند به بيش از پنجاه تن رسيد و همگى موسى بن جعفر عليه السّلام را مىشناختند و با او سابقهء همنشينى داشتند .
عمر بن واقد مىگويد : سندى به اندرون رفت و ما مشغول نماز شديم .
كاتب او طومارى آورد و نام ، محل سكونت و كار ما را در آن نوشت ، سپس سندى نزد كاتب بازگشت .
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 230
مساهمون: منذر حكيم
ص٢٣٠