روزى « صفوان بن مهران اسدى » بر امام كاظم عليه السّلام وارد شد . حضرت با ديدن صفوان به او فرمود : تمام كارهاى تو خوب و پسنديده است ، جز يك كار .
صفوان گفت : فدايت گردم ، آن كار ناپسند چيست ؟
امام عليه السّلام فرمود : كرايه دادن شترانت به اين مرد ( هارون الرشيد ) [ ناپسند ] است .
صفوان گفت : به خدا سوگند ، شترها را براى خوشگذرانى ، شكار ، بيهودگى و . . . به او كرايه ندادم ، بلكه براى اين راه ( سفر حج ) به او كرايه داده ، سرپرستى آنها را به غلامان خود سپردهام و خود در امر كاروان دخالتى ندارم .
امام عليه السّلام فرمود : آيا كرايهء شتران بر ذمهء آنها باقى است ؟
صفوان گفت : آرى ، فدايت شوم .
امام عليه السّلام فرمود : آيا دوست مىدارى تا گرفتن كرايهء شتران ، آنان [ زنده ] بمانند ؟
صفوان گفت : آرى .
امام عليه السّلام فرمود : هر كس ماندگارى آنان را بخواهد ، از آنان است و هركس از آنان باشد [ بىترديد ] وارد دوزخ مىشود .
صفوان از محضر امام عليه السّلام بيرون شد و همان دم شتران خود را فروخت و دست از ساربانى و شتردارى كشيد . هارون كه از تصميم و كار صفوان آگاه شده بود ، كسى را پى صفوان فرستاده ، او را فراخواند . چون صفوان نزد هارون حاضر شد ، هارون - كه بندبند وجودش در اثر خشم نزديك بود از هم بگسلد - به صفوان گفت : اى صفوان ، شنيدهام شترانت را فروختهاى ؟
صفوان گفت : آرى .
هارون پرسيد : چرا ؟
صفوان گفت : من سالخورده و فرتوت شدهام و غلامان آنگونه كه بايد به كارها رسيدگى نمىكنند .
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: منذر حكيم
ص١٨٥