تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
قيمت ] با او خساست نورز . ابو خالد مىگويد : سوار درازگوش خود شده ، بدان سو كه امام عليه السّلام فرموده بود رهسپار شدم و مرد اعرابى را ديدم كه دو پشته هيزم همراه داشت . آن‌ها را از او خريدم و به خانه نزد امام عليه السّلام بازگشتم . آن روز با آن هيزم آتشى فراهم كرديم و اندك خوراكى كه داشتيم براى حضرت حاضر كردم و او از آن خورد . آن‌گاه امام عليه السّلام فرمود : اى ابو خالد ، پاپوش و كفش كودكان را سامان بده تا در ماه كذايى [ و حضرت وقت را معيّن فرمود ] به ديدارت بيايم . ابو خالد مىگويد : تاريخى را كه امام عليه السّلام معيّن فرمود يادداشت كردم و در روز موعود سوار درازگوش خود شدم و چون به سراشيبى رسيدم و از مركب خود پياده شدم ، سوارى را ديدم كه به سمت كاروان ما مىآمد . آهنگ او كردم كه مرا به نام خواند . پاسخ دادم : لبيك فدايت شوم . فرمود : آيا به وعده‌اى كه به تو داديم وفا كرديم ؟ سپس فرمود : اى ابو خالد ، با آن دو قبه ( اتاق ) كه در آن وارد شديم چه كردى ؟ گفتم : فدايت شوم ، آن‌ها را براى شما آماده كرده‌ام و با او تا محل موردنظر همراه شدم . آن‌گاه امام عليه السّلام فرمود : پاپوش و كفش كودكان در چه وضعيتى است ؟ گفتم : آن‌ها را تعمير كردم ، سپس پاپوش‌ها را به امام عليه السّلام نشان دادم . امام عليه السّلام فرمود : اى ابو خالد نيازت را از من بخواه . گفتم : فدايت گردم ، از وضعيتى كه در آن بودم تو را آگاه مىكنم . پيش از آن كه بر من وارد شوى و از من هيزم بخواهى و وقت آمدن مجدد خود را بگويى زيدى مذهب بودم ، اما [ باوجود اين دلايل ] دانستم تو امامى هستى كه خداوند
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 109 | منذر حكيم / عدى غريباوى / عباس جلالى