اسم هيچكسى را بر زبان نراند .
از ابو بصير روايت شده است كه گفت : هنگامى كه داوود والى مدينه شد ، معلّى را طلبيد و از او نام شيعيان امام صادق عليه السّلام را سؤال كرد . معلّى كتمان نمود ، او به معلّى گفت : آيا از من كتمان مىكنى ؟ ! آگاه باش كه اگر اين راز را از من بپوشانى ، تو را مىكشم .
معلّى پاسخ داد : آيا مرا به قتل تهديد مىكنى ؟ ! به خدا قسم كه اگر آنان زير پاى من باشند پاى خود را برنمىدارم تا تو آنها را ببينى و اگر تو مرا بكشى مرا به سعادت ابدى رساندهاى و خود به شقاوت و بدبختى دچار شدهاى . هنگامى كه داوود خواست معلّى را به قتل برساند معلّى گفت مرا به ميان مردم ببر تا دربارهء اموالى كه دارم وصيّت كرده و نزد مردم شهادت بدهم . داوود معلّى را به ميان بازار برد . هنگامى كه مردم جمع شدند معلّى گفت : اى مردم شاهد باشيد كه آنچه من از مال ، چشمه ، بدهى ، كنيز ، بنده ، خانه ، كم يا زياد بهجا گذاشتهام همه از آن جعفر بن محمّد عليه السّلام است . پس از اين او را به قتل رساندند « 1 » .
امام صادق عليه السّلام از كشته شدن معلّى بن خنيس بسيار ناراحت شدند و هنگامى كه با داوود بن على روبرو شدند به او گفتند : تو وصىّ مرا در مال و عيالم به قتل رساندى ، سپس فرمودند : من تو را در نزد خدا نفرين خواهم كرد . داوود گفت : هر كار مىخواهى بكن .
هنگامى كه شب فرارسيد ، امام صادق عليه السّلام فرمودند : خداوندا او را با تيرى از تيرهايت بزن و قلب او را بشكاف . فردا صبح داوود مرده بود و مردم مرگ او را به
هامش
( 1 ) . كشّى ، اختيار و معرفة الرّجال 377 ح 708 و 713 و به نقل از آن مناقب ابن شهر آشوب 3 / 352 ، بحار الانوار 47 / 129 .