امام صادق عليه السّلام فرمودند : او مهدى اين امّت نيست و اگر شمشير بكشد حتما كشته خواهد شد .
عبد اللّه گفت : تو اين سخن را از روى غرضى مىگويى .
امام صادق عليه السّلام پاسخ دادند : خدا مىداند كه من خيرخواهى براى هر مسلمانى را بر خود واجب مىدانم . پس چگونه از خيرخواهى كردن براى تو خوددارى كنم . پس خود را با سخنان باطل فريب مده كه اين دولت به دست عبّاسيان خواهد افتاد و مانند نامهاى كه به دست تو رسيده ، براى من هم آمده است « 1 » .
پايان كار ابو سلمهء خلّال
كار ابو سلمهء خلّال از نظر عبّاسيان پنهان نبود . چرا كه آنان او را با جاسوسان زيادى كه تمام حركات و اعمال او را ثبت و ضبط مىكردند ، احاطه كرده بودند . آنان همهء كارهاى او را به عبّاسيان گزارش مىدادند . بنابراين سفّاح و برادرش منصور بر اين امر متّفق شدند كه براى ديدار ابو مسلم بروند و مسألهء ابو سلمه را با او در ميان بگذارند و از او بخواهند كه ابو سلمه را بكشد . منصور خارج شد و با ابو مسلم خراسانى ديدار كرد و مسألهء ابو سلمه را با او مطرح كرد . ابو مسلم گفت : آيا ابو سلمه چنين كارى كرده است ؟ آيا من شرّ او را از سر شما كم كنم ؟ سپس يكى از فرماندهان خود را به نام مرار بن انس ضبّى فرا خواند و به او گفت : به كوفه برو و ابو سلمه را هركجا ديدى بكش . مأمور با گروهى از سپاهيان خود به كوفه رفت . ابو سلمه شب را در نزد سفّاح كه تظاهر به بخشش و رضايت از او مىكرد بهسر مىبرد . مرار با گروه خود در راهى كه
هامش
( 1 ) . مروج الذّهب 3 / 254 - 255 و مانند آن در يعقوبى 2 / 349 ، الآداب السّلطانية 137 و مانند آن حلبى ، مناقب آل ابى طالب 4 / 249 به نقل از ابن كادش عكبرى در مقاتل العصابة العلوية .