اندازى بنى اميّه بر خلافت و دور كردن اهل بيت عليهم السّلام از مقام و منصب الهى خود اينگونه فرمودهاند :
. . . اوج اين قضيّه از زمان معاويه پس از شهادت امام حسن عليه السّلام شروع شد . در اين زمان بود كه شيعيان ما در هر شهرى به قتل رسيدند ، در اين زمان بود كه به صرف تهمت تشيّع و دوستى ما دستها و پاها قطع مىشد . هركس به دوستى و دل سپردن به ما معروف مىگرديد زندانى شده ، اموالش غارت گرديده ، خانهاش ويران مىگرديد . پس از اين دوره روزبهروز بلايا بيشتر و شديدتر گرديد تا به زمان عبيد اللّه بن زياد قاتل امام حسين عليه السّلام رسيد . سپس پس از او حجّاج بر سر كار آمد .
او نيز مردم را به شديدترين وجه كشت و شيعيان ما را با كوچكترين ظنّ و گمان و تهمتى زندانى نمود ، كار به جايى رسيد كه هركس آرزو مىكرد او را با صفت زنديق و كافر بخوانند امّا با صفت شيعهء على عليه السّلام نخوانند ، و كار به آنجا كشيد كه مردان نيك و كسانى كه در جامعه بهخوبى ياد مىشدند - و شايد راستگو و پرهيزگار نيز بودند - شروع به گفتن احاديث بلند و عجيب در رابطه با برترى بعضى از حاكمان پيشين نمودند ، در حالىكه هيچكدام از آن احاديث و روايات را خداوند نيافريده و هيچگاه در جهان خارج مضمون آنها به وقوع نپيوسته بود . امّا او در هنگام روايت كردن اين احاديث آنها را بر حقّ و ثواب مىپنداشت . چراكه پيش از وى و همزمان با وى راويان بسيارى كه به دروغ و عدم پرهيزگارى در جامعه معروف نبودند همين روايات را نقل نموده بودند « 1 » .
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه 11 / 42 - 44 .