در حالى از مكه خارج شديم كه هزار سوار ما را همراهى مىكردند « 1 » .
هنگامى كه امام عليه السّلام به ميقات كه محل پوشيدن احرام است مىرسيد ، سنن و مستحبات احرام را نيز بهجا مىآورد و چون مىخواست در وقت احرام بستن تلبيه كند [ و ذكر لبيك اللّهمّ لبيك . . . را بگويد ] رنگش زرد شده و چنان مضطرب مىشد كه از تلبيه بازمىماند و چون به آن حضرت عرض مىكردند :
چرا تلبيه نمىكنيد ؟ مىفرمود : بيم آن دارم كه لبيك بگويم و در جواب بشنوم لبيك تو راست نيست ( چون لبيك در زبان عربى به معنى اعلام آمادگى كامل براى خدمت است و حاجى اگر صادق باشد با اين كلمه به دعوت خداوند متعال پاسخ مثبت مىدهد و اگر عمل حاجى موافق گفتارش نباشد به خدا دروغ گفته است ) .
به هرحال چون امام لبيكش را مىگفت از شدت ترس از خدا غش مىكرد و از مركب به زير مىافتاد و تا پايان مناسك حج همواره اين حال برايش پيش مىآمد « 2 » .
وقتى كه امام عليه السّلام مناسك مربوط به مسجد الحرام را به اتمام مىرساند زير ناودان رحمت به نماز مشغول مىشد . روزى در همان مكان طاووس يمانى با آن حضرت برخورد كرد و ديد ايشان به نماز ايستاده خدا را مىخواند و از ترس خدا گريه مىكند ، چون امام عليه السّلام از نماز فارغ شد طاووس عرض كرد : تو را در حالت خشوع ديدم ، اما سه چيز است كه به نظر من ممكن است تو را از ترس در امان دارد : يكى اينكه پسر رسول خدايى دو ديگر شفاعت جدت و سوم رحمت خداوند .
امام سجاد عليه السّلام در پاسخ وى فرمودند : « اى طاووس ، اما اينكه من فرزند
هامش
( 1 ) . حياة الامام زين العابدين / 227 .
( 2 ) . نهاية الإرب 21 / 326 .