كشيد و آنها را از خانه بيرون راند . بار ديگر برگشته و با حضرت درگير شدند .
مسلم عليه السّلام نيز بر آنان حمله برد ، پس از آنكه بدن شريف او زخم فراوان برداشت ، جمعيت وى را در ميان گرفته و مردى از پشت سر او نيزه وارد كرد كه در اثر آن روى زمين افتاد و او را به اسارت درآورده و بر استرى سوار كردند و ابن اشعث شمشير و سلاح او را برگرفت و او را به سمت دارالاماره بردند .
وقتى بر ابن زياد وارد شد بر او سلام نكرد . پس از آن گفتوگويى طولانى ميان آندو صورت گرفت كه حضرت مسلم - رضوان اللّه عليه - با آرامش و اطمينان و بىپروا سخن مىگفت و دلايل قوى اقامه مىكرد ، به گونهاى كه اين زياد را به عجز و ناتوانى كشاند و رگهاى گردنش برجسته و به خشم آمد و على و حسن و حسين عليهم السّلام را ناسزا گفت . سپس به مأمورانش فرمان داد ، مسلم را بر بلنداى ساختمان دارالأماره برده و به قتل برسانند و پيكر بىجانش را ميان مردم بر زمين بيفكنند و در كوچه و خيابانهاى كوفه بكشانند و سپس در كنار هانى بن عروه به دار آويزند و مردم كوفه ساكت و آرام ، تماشاگر صحنه بودند و گويى از ماجراى مسلم هيچگونه اطلاعى ندارند !
مسلم از محمد بن اشعث خواست تا طى نامهاى به امام حسين عليه السّلام وى را در جريان اوضاع كوفه قرار دهد و به او سفارش نمايد از آمدن به آن ديار خوددارى كند ، ابن اشعث نيز به مسلم چنين وعدهاى داد ولى به وعدهاش وفا نكرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . براى شرح بيشتر به اعيان الشيعه 1 / 592 ، اعلام الورى 1 / 442 ، الكامل فى التاريخ 4 / 32 ، الفتوح 5 / 88 تاريخ طبرى 4 / 280 ، مقاتل الطالبيين / 92 .