خود به ديدار پيامبر به روى و از آنان شكايت كنى و او را از آنچه مردم با ما انجام دادند ، آگاه سازى .
ج - وصيت امام عليه السّلام به محمد حنفيه
امام حسن عليه السّلام به قنبر ( غلام خود ) فرمان داد برادرش محمد حنفيه را به حضورش فراخواند ، قنبر به سرعت خود را به وى رساند . محمد با مشاهدهء قنبر وحشتزده شد و اظهار داشت : خير باشد .
قنبر به آرامى به او گفت : « ابو محمد ! ( امام حسن ) را درياب . »
محمد سراسيمه و وحشتزده دواندوان حركت كرد به گونهاى كه از شدت نگرانى بند كفشش را نبسته بود ، هنگامى كه بر برادرش وارد شد ، رنگ از چهرهء مباركش پريده و رخسارش به زردى گراييده بود و اعضاى بدنش به لرزه افتاد . امام حسن نگاهى به محمد انداخت و فرمود :
محمد ! بنشين ! تو نبايد اكنون غايب باشى ، زيرا سخنى بايد بشنوى كه مردگان از آن زنده شوند و زندگان جان دهند ، علم و دانش را در نهاد خويش قرار دهيد و براى شبهاى تار و ظلمانى مشعلهايى روشنى بخش باشيد ، زيرا روشنايى پرتو برخى از روزها ، درخشندهتر از برخى ديگر است . آيا نمىدانى كه خداى بزرگ فرزندان ابراهيم را پيشواى مردم قرار داد و برخى را بر بعضى ديگر برترى بخشيد و بر داود زبور نازل كرد ؟ تو به خوبى آگاهى كه خداوند حضرت محمد صلّى اللّه عليه و إله را از ميان فرزندان ابراهيم مخصوص رسالت خويش ساخت . اى محمد بن على ! بيم دارم كه مبتلا به حسد شوى ، ولى حسد ، صفت كافران است ، خداى متعال فرمود :
كافران پس از آنكه حقيقت برايشان روشن شد ، حسادت مىورزند خداوند