تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
مردم به يكديگر نگاه كرده و مىگفتند : به نظر شما منظورش چيست ؟ و برخى با هيجان اظهار داشتند : به خدا سوگند ! او تصميم دارد با معاويه از در صلح و آشتى درآيد و خلافت را به او بسپارد ، به خدا سوگند ! اين مرد كافر شده است ! پس از اين سخنان ، به سراپردهء امام عليه السّلام يورش بردند و اموالش را چپاول و سجاده‌اش را از زير پايش كشيدند . سپس عبد الرّحمان بن عبيد اللّه بن جعال ازدى عباى امام را از دوش مباركش كشيد و حضرت با حمايل شمشير بدون عبا در جاى خود نشسته بود . سپس مركب خويش را خواست و بر آن سوار شد ، عدهء زيادى از ياران وفادار و پيروانش وى را در ميان گرفته و از سوء قصد دشمن نسبت به او جلوگيرى به عمل آوردند . حضرت فرمود : قبايل ربيعه و همدان را به يارىام فرا خوانيد ، يارانش با فرا خوانده شدن ، پيرامون امام حلقه زده و مردم را از اطراف حضرت پراكنده ساختند ، امام عليه السّلام از آن مكان رهسپار و ديگر مجموعه‌هايى از مردم نيز وى را همراهى كردند ، وقتى از ساباط عبور مىكرد ، مردى از قبيلهء أسد ، به نام « جراح بن سنان » سرنيزه‌اى بر دست ، با گرفتن لگام استر حضرت ، فرياد زد : اللّه اكبر ! اى حسن ! آيا تو نيز مانند پدرت مشرك شده‌اى ؟ سپس سر نيزه را در ران حضرت فرو برد و آن را شكافت و به استخوان رسيد ، امام حسن عليه السّلام به گردن او درآويخت و هردو به زمين افتادند ، مردى از هواداران امام عليه السّلام به نام « عبد اللّه بن خطل طائى » بر جست و نيزه را از دست وى گرفت و شكمش را با آن پاره كرد . « ظبيان بن عماره » يكى ديگر از ياران حضرت بينى آن مرد را بريد و در اثر آن جان داد ، فرد سومى كه با وى همكارى مىكرد دستگير و به قتل رسيد و بدن