دخترم ! خوشآمدى . سپس او را سمت راست يا چپ خود نشانيد و رازى را با او در ميان گذاشت ، فاطمه گريان شد . من به فاطمه گفتم : شگفتا ! رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم تنها با تو سخن گفت و تو گريه مىكنى ؟ سپس پيامبر مطالب ديگرى به او فرمود و زهرا خنديد ، با خود گفتم : تا امروز ، شادى و اندوهى اينگونه به هم نزديك ، نديده بودم ! ماجرا را از فاطمه پرسيدم ، او گفت : من راز رسول خدا را فاش نمىسازم . مدتى پس از رحلت پيامبر قضيه را از او جويا شدم ، وى گفت : پدرم با من رازى در ميان گذاشت و فرمود : جبرئيل هر سال قرآن را يكبار بر من عرضه مىكرد ولى امسال دوبار عرضه نموده و اين عمل بيانگر اين است كه زمان رحلتم فرارسيده ، سپس به من فرمود : تو از اهل بيت من نخستين كسى هستى كه به من مىپيوندى و من بهترين كسى هستم كه به ديدارم مىآيى ، آيا بدين خرسند نيستى كه بانوى بانوان بهشتى باشى ؟ و من با شنيدن اين سخن خنديدم . « 1 »
امام موسى بن جعفر عليه السّلام از پدر بزرگوارش ، روايت كرده كه فرمود :
با فرارسيدن شبى كه فردايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم رحلت فرمود ، پيامبر ، على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام را خواست و فرمود : فاطمه جان ! و سپس او را به خود نزديك ساخت و پاسى از شب با او راز گفت ، سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم كه به طول انجاميد ، على عليه السّلام به اتفاق حسن و حسين از منزل خارج شده و كنار در ايستادند و مردم پشت در قرار داشتند و همسران پيامبر نيز نظارهگر على و فرزندانش بودند .
عايشه رو به على عليه السّلام كرد و گفت : چه چيز سبب شد كه پيامبر تو را از خانه بيرون كرد و تا اين وقت شب نهان از تو ، با دخترش خلوت كرده است ؟
على عليه السّلام در پاسخ فرمود :
هامش
( 1 ) . مسند احمد 6 / 282 .