به خيرخواهى و دين او اطمينان دارم ، حكم قرار دهم ، ولى هر كس را كه نام بردم ، پسر هند او را قبول نكرد و او را به سوى هيچ حقى دعوت نكردم مگر اينكه به آن پشت نمود و همواره به ما ستم مىكرد و اين نبود مگر به جهت اينكه اصحاب من در اين مسأله از او پيروى كردند و چون جز اين را نخواستند كه در جريان تحكيم بر رأى من غلبه كنند ، از آنها به سوى خدا بيزارى جستم و كار را به آنان واگذار نمودم و آنان مردى را انتخاب كردند كه سرانجام عمرو عاص به او نيرنگ زد ، نيرنگى كه در شرق و غرب زمين آشكار شد و آنكه فريب خورده بود ، خود پشيمان شد . سپس رو به اصحاب خود كرد و فرمود : آيا چنين نبود ؟ گفتند : آرى يا امير المؤمنين . پس فرمود :
و اما هفتمى اى برادر يهودى ، اين بود كه پيامبر خدا ( ص ) به من وصيت كرده بود كه در اواخر عمرم با گروهى از اصحاب خودم بجنگم كه روزها را روزه مىگيرند و شبها را به عبادت مىپردازند و همواره قرآن تلاوت مىكنند ، ولى به جهت مخالفت و جنگ با من ، همانند بيرون رفتن تير از كمان از دين خارج مىشوند و در ميان آنان « ذو الثديه » هم بود ، كشتن آنان براى من سرانجام سعادت بارى داشت ، پس چون از اين محل و پس از جريان حكميت حركت كردم ، برخى از آنان در بارهء حكم قرار دادن آن دو نفر برخى ديگر را سرزنش مىكردند و خود را از اين مخمصه بيرون نيافتند مگر اينكه گفتند : امير ما نبايد با كسى كه خطا كرده است ، بيعت مىكرد و بايد به حقيقت رأى خود ، عمل مىنمود هر چند به كشته شدن خود و يا مخالفانش از ما منجر مىشد ، او با پيروى از ما و اطاعت از رأى خطاى ما كافر شده است و بنا بر اين كشتن او و ريختن خون او بر ما حلال است ، آنها به اين انديشه اجماع كردند و در حالى كه از هوسهاى خود پيروى مىكردند ، با صداى بلند فرياد مىزدند : ( « لا حكم الَّا لله » حكم جز براى خدا نيست ) سپس متفرق شدند ، گروهى به نخيله و گروهى به حروراء رفتند و گروهى هم تابع هوسهاى خود بودند و به سوى شرق حركت مىكردند تا از رود دجله گذشتند و به هر مسلمانى مىرسيدند او را امتحان مىكردند ، بهر كس از آنان پيروى مىنمود او را زنده گذاشتند و هر كس با آنان مخالفت مىكرد ، او را مىكشتند . من به سوى آن دو گروه اولى رفتم و آنان را به اطاعت از خداوند و بازگشت به سوى او دعوت كردم ولى آنان جز شمشير چيز ديگرى را قبول نمىكردند و جز آن چيزى آنان را قانع نمىكرد و چون در بارهء آنان راه چاره بسته شد ، آنان را تسليم حكم خداوند كردم و خدا هر دو گروه را كشت ، آنان اى برادر يهودى اگر چنين نمىكردند ، ركنى نيرومند و سدّى محكم بودند و خدا نخواست جز اينكه آنان به آن راه بروند ، سپس به گروه سوم نامه نوشتم و قاصدهاى خود را يكى پس از ديگرى به سوى آنان فرستادم و همگى از بزرگان اصحاب من و اهل زهد و بىاعتنا به دنيا بودند ، ولى آن گروه نيز جز پيروى از دو گروه قبل را نخواستند و آنان مسلمانانى را كه مخالف آنها بود با شتاب مىكشتند و گزارشهايى از عملكرد آنان به من مىرسيد ، پس من بيرون آمدم و راه دجله را بر آنان قطع كردم و خيرخواهان و سفيرانى به سوى آنان فرستادم و حسن
الخصال ( فارسي ) — صفحة 73
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٧٣