تا اينكه پيامبر از دنيا رفت
و او پرچمهاى پدرش را كه در همهء موارد با رسول خدا ( ص ) با آنها جنگيده بودم همراه داشت و او چاره اى از مرگ نديد مگر فرار كردن را ، پس سوار اسبش شد و پرچمش را برگردانيد ، نمىدانست چه حيله اى به كار بندد كه از رأى عمرو عاص كمك گرفت و او اشاره كرد كه مصحفها را بر نيزه بالا برد و به سوى آن بخواند و گفت پسر ابو طالب و همراهانش اهل بصيرت و رحمت و تقوا هستند و آنان قبلا تو را به سوى كتاب خدا دعوت كردهاند و اكنون به تو در بارهء آن پاسخ خواهند داد و او از آنچه عمرو عاص اشاره كرد اطاعت نمود ، چون ديد كه جز آن راه چاره براى كشته شدن يا فرار كردن ندارد ، پس مصحفها را بر نيزه كرد و به گمان خود ما را به سوى آنچه در قرآن است دعوت نمود ، پس كسانى از اصحاب من كه باقى مانده بودند به آن مايل شدند و اين پس از كشته شدن نيكان اصحابم و جهادشان با دشمنان خدا و دشمنان خود كه از روى بصيرت انجام گرفت ، اتفاق افتاد و آنان گمان كردند كه پسر زن جگر خوار به آنچه دعوت مىكند وفادار است ، پس به دعوت او گوش دادند و همگى به اجابت دعوت او رو آوردند و من به آنها گوشزد كردم كه اين فريبى از سوى او و عمرو عاص است و اين دو نفر به شكستن پيمان نزديكتر از وفادارى هستند ، ولى سخن مرا نپذيرفتند و از دستور من پيروى نكردند و جز اجابت او را چه بخواهم چه نخواهم نخواستند ، تا جايى كه برخى از آنان به برخى ديگر گفتند كه اگر ( على ) اين كار را قبول نكند او را به عثمان ملحق كنيد و يا به پسر هند تسليم كنيد .
من كوشش نمودم و خداوند از كوشش من آگاه است و از هيچ تلاشى فرو گذار نكردم كه تا به رأى من عمل كنند ولى نكردند و از آنها خواستم كه به اندازهء دوشيدن شتر يا دويدن يك اسب مهلت دهند ، ولى ندادند ، جز اين شخص - و با دست خود به مالك اشتر اشاره نمود - و افرادى از خانوادهام . پس به خدا سوگند چيزى باعث نشد كه من مطابق تشخيص خودم عمل كنم جز اين دو نفر - و با دست خود به حسن و حسين اشاره كرد - مبادا نسل پيامبر و ذريهء او در ميان امّتش قطع گردد و نيز ترسيدم اين دو نفر كشته شوند - و با دست خود به عبد الله بن جعفر و محمد بن حنفيه اشاره كرد - چون مىدانستم كه اگر من در اين موقعيت قرار نمىگرفتم آنها به خطر نمىافتادند ، به همين جهت بود كه به آنچه آن قوم اراده كردند و در علم خدا گذشته بود ، صبر نمودم . و چون ما شمشيرهاى خود را از آن قوم برداشتيم در كارها ، خودشان را حكم قرار دادند ( در حالى كه قرار بود قرآن را حكم قرار دهند ) و احكام الهى را به ميل خود انتخاب كردند و قرآنها و آنچه كه ما را به سوى آن خوانده بودند ، رها ساختند و من كسى را در دين خدا حكم قرار ندادم ، چون حكم قرار دادن در آن خطائى بود كه شكى در آن وجود نداشت ولى چون غير از آن را قبول نكردند ، خواستم مردى از خاندانم را و يا كسى را كه عقل و فكر او را مىپسندم و
الخصال ( فارسي ) — صفحة 71
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٧١