تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخصال ( فارسي ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
حمله كرد و خبرهاى آن به من مىرسيد ، پس يك چشم ثقيف ( مغيرة بن شعبه ) نزد من آمد و در مقام مشورت به من گفت كه او را در شهرهايى كه او در آنها نفوذ دارد والى و حاكم كنم تا با والى كردن او با او مدارا كنم آنچه او به عنوان مشورت گفته بود از نظر دنيا خوب بود ، مشروط بر اينكه در والى قرار دادن او ، براى خودم نزد خداوند عذرى داشته باشم ، در اين باره انديشيدم و با كسانى كه به آنان اطمينان دارم كه به خاطر خدا و رسول و خودم و مؤمنان نصيحت مىكند ، به مشورت پرداختم ، و رأى او در بارهء پسر زن جگر خوار مانند رأى من بود و مرا از والى قرار دادن او نهى مىكرد و مرا از اينكه كار مسلمانان را به او بسپارم برحذر مىداشت و خداوند مرا نديده است كه گمراهان را يار و ياور خود قرار دهم . پس به سوى او ( معاويه ) يك بار جرير بجلى و يك بار ابو موسى اشعرى را فرستادم و هر دو نفر ميل به دنيا كردند و از هواى نفس او در جهت خوشنودى او ، از وى پيروى كردند . و چون ديدم كه همواره دستورات الهى را بيش از پيش زير پا مىگذارد ، با آن گروه از اصحاب محمد ( ص ) كه با من بودند ، از شركتكنندگان در جنگ بدر و كسانى كه خداوند از كار آنان راضى بود و پس از بيعتشان نيز از آنان خوشنود بود و جز آنها از صالحان مسلمانان و تابعان ، مشورت كردم رأى همگى با رأى من در جنگ با او و باز داشتن او از آنچه تصرف كرده مطابق بود و من همراه با اصحابم به جنگ با او آماده شدم ، از هر محلى به او نامه‌ها فرستادم و قاصدانى گسيل داشتم و او را به بازگشت از آن حالتى كه در آن بود و وارد شدن به آنچه مردم همراه من در آن بودند دعوت كردم ، پس او نامه نوشت و با من زورگويى كرد و مقاصد خود را آشكار نمود و شرطهايى را بر من پيشنهاد داد كه خدا و رسولش و مؤمنان آن را نمىپذيرند و در برخى از نامه هايش با من شرط مىكرد كه گروه‌هاى بىگناهى از اصحاب محمد ( ص ) را به او تحويل دهم كه از جملهء آنان بود عمار ياسر و كجاست مانند عمار ؟ به خدا سوگند هر گاه كه با پيامبر بوديم ، پنج نفر نبود مگر اينكه ششمى آنان عمار بود و چهار نفر نبود مگر اينكه پنجمى آنان عمار بود ، او شرط كرد كه آنان را به او تسليم كنم تا آنها را بكشد و بر دار زند و به انتقام خون عثمان نسبت دهد ، در حالى كه به خدا سوگند كه بر عثمان نشوريد و مردم را بر كشتن او گرد نياورد مگر خود او و افرادى مانند او از خاندانش كه شاخه‌هاى درخت نفرين شده در قرآن بودند . چون به درخواست او پاسخ ندادم طغيانگرانه و ستمكارانه با قبيلهء « حمير » كه نه عقل داشتند و نه بينش ، بر من هجوم كرد ، او كار را بر آنان مشتبه كرد و آنان از وى پيروى نمودند و آنقدر از مال دنيا به آنان داد كه آنان را با خود همراه نمود و به طرف خود كشيد و ما پس از عذرها و تهديدها خدا را داور قرار داديم و چون اين كار جز بر طغيان و ستم او نيفزود ، با سنت الهى با او ملاقات نموديم و ما به سنت الهى عادت داشتيم كه همواره ما را به دشمنان خود و دشمن ما پيروز مىكرد و پرچم رسول خدا ( ص ) در دست ما بود و همواره خداوند با آن پرچم حزب شيطان را شكست مىداد
الخصال ( فارسي ) — صفحة 69 | الشيخ الصدوق