كارزار قدم نهاد و در حالى كه مىگفت : سوگند به خدا ! در عوض سروران خودم جز محمّد را نخواهم كشت . دو لبش كف كرده و چشمانش سرخ شده بود ، شما همگى ترسيده و از مبارزه با او كناره گرفتيد ، در اين هنگام من گام به مبارزهء با او برداشتم ، وقتى رو به من كرد گويى گنبدى ساخته شده و استوار بود ، با آغاز نبرد دو ضربه ميان من و او ردّ و بدل شد من با ضربه اى از كمر او را دو نيم كردم كه نيم تنهء پايين او همچنان بر روى دو پايش ايستاد كه مسلمانان به او نگريسته و از آن منظره مىخنديدند . « گفتند : نه به خدا سوگند !
فرمود : شما را به خدا ! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه همانند من از شركورزان قريش به خاك و خون بكشد ؟ گفتند : نه به خدا ! فرمود : شما را به خدا ! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه در ميدان نبرد عمرو بن عبد ودّ فرياد مىزد ، آيا كسى هست كه به مبارزهء من بيايد ؟ همهء شما از او ترسيديد من برخاستم . پيامبر خدا ( ص ) فرمود : كجا مىروى ؟ عرض كردم : به سوى اين فاسق برخاستم . فرمود : او عمر بن عبد ودّ است ! عرض كردم : اى پيامبر خدا ! اگر او عمرو بن عبد ودّ است من نيز على بن ابى طالبم . حضرت سخنش را دوباره فرمود . من نيز پاسخم را تكرار كردم . آنگاه به من فرمود : برو به نام خدا . وقتى كه به نزديك او رسيدم گفت : اى مرد ! تو كيستى ؟ گفتم : على بن ابى طالب . گفت : همتاى بزرگوارى هستى اى برادر زاده ! بازگرد كه پدرت با من حق همنشينى و گفتگوى داشت . من دوست ندارم كه تو را بكشم . من در پاسخ او گفتم : اى عمرو ! تو با خدا پيمان بسته اى كه اگر كسى سه تا پيشنهاد براى تو كرد يكى از آنها را بپذيرى ! گفت : پيشنهاد كن . گفتم : اين كه گواهى دهى كه معبودى جز خدا نيست و اين محمّد ( ص ) پيامبر خداست و بدان چه كه از جانب خدا آورده اقرار كنى . گفت : پيشنهادى غير از اينها بياور . گفتم : از همان راهى كه آمده اى بازگردى . گفت : سوگند به خدا ! سخن و گفتگوى زنان قريش نبايد اين باشد كه من از برابر تو گريختم . گفتم : پس ( از اسب ) پياده شو تا با تو بجنگم . گفت : اين پيشنهاد را مىپذيرم . آنگاه ( از اسب ) پايين آمد دو ضربه ميان من و او ، ردّ و بدل شد كه ضربهء شمشير او به سپر من خورد و از آن رد شده بر سر من رسيد ، و من آنچنان ضربه اى به او زدم كه هر دو پايش قطع شد و خداوند او را به دست من كشت . آيا در ميان شما جز من كسى هست كه چنين مبارزه اى داشته باشد ؟ گفتند : نه به خدا سوگند .
فرمود : شما را به خدا ! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه آنگاه كه مرحب پا به عرصهء نبرد گذاشت رجز مىخواند و مىگفت : من همانم كه مادرم مرا مرحب ناميده ، پهلوانى با تجربه كه غرق در سلاحم ؛ كه گاهى با نيزه و گاهى با شمشير نبرد مىكنم . من براى مبارزه با او به ميدان آمدم ، او به قدرى بزرگ بود كه به جاى كلاه خود ، سنگى كنده شده در سر داشت ، او ضربه اى بر من زد ، وقتى من شمشير به سوى او حواله كردم از ضربهء من ، كلاه خود سنگى از سرش افتاد و شمشير بر سرش اصابت كرد
الخصال ( فارسي ) — صفحة 355
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٥٥