و من او را كشتم . آيا در ميان شما جز من كسى هست كه چنين مبارزه اى داشته باشد ؟ گفتند : نه به خدا سوگند ! فرمود : شما را به خدا ! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه خداوند در بارهء او آيهء تطهير را نازل كرده باشد كه : « خداوند فقط مىخواهد پليدى را از شما خاندان زدوده و شما را تمام و كمال پاكيزه گرداند » . در اين هنگام ، پيامبر خدا ( ص ) كساى خيبرى را گرفته و من ، فاطمه ، حسن و حسين را در آن جاى داد و آنگاه فرمود : « پروردگار من ! اينان خاندان منند ، پس پليدى را از آنان بزداى و آنها را كاملا پاكيزه گردان ! » گفتند : نه به خدا سوگند !
فرمود : شما را به خدا ! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه پيامبر خدا ( ص ) در مورد او فرموده باشد : « من سرور فرزندان آدم و تو اى على ! سرور عرب هستى » گفتند : نه به خدا سوگند ! فرمود : شما را به خدا ! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه وقتى پيامبر خدا ( ص ) در مسجد بود بناگاه ديد كه چيزى از آسمان فرود مىآيد ، حضرت به سرعت به طرف آن رفت و اصحابش در پى حضرت بودند ، آن حضرت به چهار سياهى رسيد كه تابوتى را به دوش مىكشيدند ، حضرت به آنان فرمود : تابوت را بر زمين گذاريد ! آنان آن را بر زمين گذاشتند ! فرمود : روى آن را باز كنيد ! باز كردند ، ناگاه جنازهء سياهى كه آهن بر دور گردنش داشت در آن بود . پيامبر خدا ( ص ) به آنان فرمود : اين كيست ؟ گفتند : غلامى خبيث و فاسد از قبيلهء رياحيان است كه از دست آنان فرار كرده بود ، ( اينك مرده ) به ما دستور دادند او را با همان زنجيرى كه در گردن دارد به خاك بسپاريم . من به آن غلام نگريسته و عرضه كردم : اى پيامبر خدا ! هر وقت اين غلام مرا مىديد مىگفت : « سوگند به خدا ! من تو را دوست مىدارم ، سوگند به خدا جز مؤمن تو را دوست نمىدارد و جز كافر تو را دشمنى نمىكند » . پيامبر خدا ( ص ) فرمود : « اى على ! اينك بدون ترديد خداوند به خاطر اين عقيده به او پاداش داد . اينك هفتاد گروه از فرشتگان كه هر گروهى هزار گروهند فرود آمده و بر او نماز مىخوانند . آنگاه پيامبر خدا غل آهنين از گردنش باز كرد و بر او نماز خوانده و به خاكش سپرد . گفتند : نه به خدا سوگند ! فرمود : شما را به خدا ! آيا در ميان شما جز من كسى هست كه پيامبر خدا ( ص ) در بارهء او فرموده باشد آنسان كه در بارهء من فرمود : « ديشب به من اجازه داده شد تا دعا كنم ، چيزى از پروردگارم نخواستم مگر اين كه به من ارزانى داشت و چيزى براى خود نخواستم مگر اين كه همانند آن را براى تو خواستم و خداوند آن را عطا فرمود » . من گفتم : خدا را سپاس . گفتند : نه به خدا ! فرمود : شما را به خدا ! آيا مىدانيد كه پيامبر خدا ( ص ) خالد بن وليد را به سوى قبيلهء بنى جذيمه فرستاد ، او با آنان آن گونه رفتار كرد . پيامبر خدا ( ص ) بر فراز منبر رفت و سه بار فرمود : « خداوند ! من از آنچه كه خالد بن وليد انجام داده به سوى تو بيزارى مىجويم » . آنگاه به من فرمود : يا على ! تو برو . من به سوى آنان رفته و ديهء آنها را پرداختم . آنگاه آنها را به خدا سوگند دادم كه
الخصال ( فارسي ) — صفحة 357
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٥٧