كشتن تو راه پيدا كنند ، چون امّت پس از من با تو نيرنگ خواهند كرد ، جبرئيل به من از جانب پروردگارم چنين خبر داده است . شما نزد آن مرد برويد و آنچه را كه از پيامبرتان شنيدهايد به او بگوييد و او را در كارش در شبهه باقى نگذاريد ، تا اين كار حجت بزرگى براى او باشد و كيفر او را وقتى نزد پروردگارش رفت در حالى كه پيامبرش را عصيان كرده و فرمان او را مخالفت نموده ، بيشتر كند .
راوى گفت : آنها رفتند و روز جمعه دور منبر پيامبر جا گرفتند و به مهاجران گفتند : همانا خداوند در قرآن با شما شروع كرده و فرمود : « همانا خداوند از پيامبر و مهاجران و انصار درگذشت » پس با شما شروع كرده است . نخستين كسى كه شروع كرد و برخاست ، خالد بن سعيد بن عاص بود كه نسبتى با بنى اميه داشت . پس گفت : اى ابو بكر از خدا بترس ، تو خود مىدانى كه پيامبر خدا ( ص ) پيشتر در بارهء على ( ع ) چه گفته است ، آيا نمىدانى كه پيامبر خدا ( ص ) به ما كه در روز بنى قريظه دور آن حضرت بوديم و به مردان صاحب منزلت ما فرمود : اى گروه مهاجران و انصار ، به شما وصيتى مىكنم آن را حفظ كنيد و من چيزى را به شما مىرسانم ، آن را بپذيريد ، آگاه باشيد كه على ( ع ) امير شما پس از من و جانشين من در ميان شما است ، پروردگارم اين موضوع را به من سفارش كرده و اگر شما وصيت مرا در بارهء او حفظ نكنيد و او را يارى نكنيد ، در احكام دينتان دچار اختلاف مىشويد و كار دينتان بر شما مضطرب مىشود و بدترينهاى شما بر شما حاكم مىشوند ، آگاه باشيد كه اهل بيت من وارثان امر من و قيامكنندگان به امر امت من هستند ، خداوندا ، هر كس در بارهء آنان سفارش مرا حفظ كند ، او را در جرگهء من محشور فرما و از رفاقت من او را بهره اى ده كه با آن سعادت آخرت را دريابد ، خداوندا ، هر كس پس از من در بارهء اهل بيتم بدى كند ، بهشت را كه پهنايى چون آسمانها و زمين است ، بر وى حرام كن .
عمر بن خطاب گفت : ساكت باش اى خالد ، كه تو اهل مشورت نيستى و سخن تو قابل قبول نيست ، خالد گفت : بلكه تو ساكت باش اى پسر خطاب ، كه به خدا سوگند كه تو خود مىدانى كه با زبانى جز زبان خودت سخن مىگويى و به افرادى جز افراد خودت تكيه كرده اى ، و به خدا سوگند كه قريش مىداند كه من از نظر شرافت خانوادگى بزرگترين آنها و از نظر ادب قوىترين آنها و از نظر نام و نشان نيكوترين آنها و از نظر بىنيازى به خدا و رسولش كمترين آنها هستم و تو از نظر شرافت خانوادگى پستترين آنها و از نظر تعداد كمترين آنها و از نظر نام و نشان گمنامترين آنها هستى و با خدا و رسولش رابطهء كمترى دارى و تو موقع جنگ ترسو و در قحط سالى بخيل هستى و نژاد پستى دارى و در قريش افتخارى ندارى ، راوى مىگويد : خالد او را ساكت كرد و نشست .
سپس ابو ذر ( ره ) برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اما بعد ، اى گروه
الخصال ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٩٧