گفتم : سعد بن أبى وقّاص ، گفت : أهل اسب و تير و كمان است ، او مرد خلافت نيست .
گفتم : عبد الله بن عمر ، ناگاه عمر در جاى خود نشسته گفت : ابن عبّاس ! به خدا قصد چنين كارى ندارم ، كار را به مردى بسپارم كه قادر به طلاق همسرش هم نيست ؟ ! گفتم : عثمان بن عفّان ، گفت : به خدا اگر كار را به دو سپارم تمام آل أبى معيط را بر گردهء مردم سوار كند ، و شكَّى نيست به همان واسطه كشته شود - سه بار آن را تكرار كرد - ، ابن عبّاس گفت : سپس خاموش ماندم چون از كينهء او با [ أمير المؤمنين ] علىّ بن - أبى طالب عليه السّلام با خبر بودم .
پس عمر بن خطَّاب به من گفت : ابن عبّاس ! يار و صاحبت را بگو ، گفتم : خلافت را به علىّ واگذار ، گفت : به خدا قسم كه جزع و نالهء من جز به جهت ستاندن حقّ از صاحب آن نيست ! به خدا قسم اگر خلافت را به دو واگذار كنم تمام امّت را به طريقهء عظمى حمل كند و در صورتى كه حرف او را گوش كنند به بهشت روند ! ! .
الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 334
مساهمون: أحمد بن علي الطبرسي
ص٣٣٤