" ما پادشاه رشوت و پاره نبودهايم * بل پاره دوز خرقهء دلهاى پارهايم " « 1 »
بر سر راه او اگر خرس باشد يا شير و يا روباه فرقى نمىكند . او بىباك است :
" در راه اگر خرس و اگر شير و پلنگ است * ما شيوه بجز حملهء مردانه ندانيم " « 2 »
گويد :
" من پاك باز عشقم ، تخم غرض نكارم * پشت و پناه فقرم ، پشت طمع نخارم " « 3 »
مولانا بىآنكه اختلافات دينى و مذهبى را مد نظر قرار دهد ، به همهء دنيا و مردم آن خطاب مىكند و مىگويد :
" در ده شراب يكسان تا جمله جمع باشيم * تا جمله نقشها را يكدم فروتراشيم
از خويش خواب گرديم ، همرنگ آب گرديم * ما شاخ يك درختيم ، ما جمله خواجهتاشيم « 4 »
و چنين بينش و احساس و جسارتى را از همه چشم دارد . به نظر وى عاشق چنان بايد كه اگر برخيزد ، قيامتى پرآتش بر پا كند :
مرا عاشق چنان بايد كه هربارى كه برخيزد * قيامتهاى پرآتش ز هر سويى برانگيزد
دلى خواهيم چون دوزخ ، كه دوزخ را فروسوزد * دو صد دريا بشوراند ، ز موج بحر نگريزد
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 4 ، ص 48 ( در كليات شمس : ما پادشاه رشوت باره . . . . . آمده است ) .
( 2 ) در كليات شمس اين بيت نيامده است . درج 3 ، ص 229 غزلى به وزن و قافيهء بيت فوق جاى دارد .
( 3 ) همان كتاب ، ج 4 ، ص 40 .
( 4 ) همان ، ص 44 .