اى تشنگان ، اى تشنگان ، امروز سقايى كنم * وين خاكدان خشك را جنت كنم ، كوثر كنم
اى بىكسان ، اى بىكسان ، جاء الفرج جاء الفرج * هر خستهء غمديده را سلطان كنم . سنجر كنم
اى كيميا ، اى كيميا در من نگر زيراكه من * صد دير را مسجد كنم ، صد دار را منبر كنم " « 1 »
ديگر كسى نبود كه از امر او سرپيچى كند :
" زيرا كه مطلق حاكمم ، مؤمن كنم ، كافر كنم " « 2 »
غلامى است كه خواجه آزاد مىكند و استادى است كه استادش را به استادى رسانده است :
" غلام خواجه را آزاد كردم * منم كاستاد را استاد كردم
منم آن جان كه دى زادم ز عالم * جهان كهنه را بنياد كردم " « 3 »
او خرقهء جاودانگى و چارهء بيچارگى است :
" آن را كه منم خرقه ، عريان نشود هرگز * وان را كه منم چاره بيچاره نخواهد شد
آن را كه منم منصب معزول كجا گردد * آن خاره كه شد گوهر ، او خاره نخواهد شد
آن قبلهء مشتاقان ويران نشود هرگز * وان مصحف خاموشان سى پاره نخواهد شد " « 4 »
به كسانى كه به دو گرويده بودند ، اعتماد مىبخشيد :
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 69 - 168 .
( 2 ) همان كتاب ، ص 169 .
( 3 ) همان كتاب ، ص 240 .
( 4 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 46 .