تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
بار : " بخوان عشق نشستم ، چشيدم از نمك او * چو لقمه كردم خود را مرا چو عشق گلو شد " « 1 »
وقتى خود را با مشايخ پيشين مىسنجد ، گويد :
" همه خوردند و بخفتند و تهى گشت وطن * وقت آن شد كه درآييم خرامان به چمن
همه خوردند و برفتند و بقاى ما باد * كه دل و جان زمانيم و سپهدار زمن " « 2 »
در غزلى ديگر همان مطلب را در قالبى ديگر بيان مىكند :
" رندان خرابات بخوردند و برفتند * ماييم كه جاويد بخورديم و بمانديم " « 3 »
مولانا به دنبال يك دورهء آمادگى پرثمر ، بعد از آمدن شمس دست از همه چيز شست و حالى بر او مستولى شد كه گفت :
روزى تو مرا بينى ميخانه در افتاده * دستار گرو كرده ، بيزار ز سجاده « 4 »
و بدين‌سان با حمله‌اى مستانه به " معلوم " رسيد :
" يك حملهء مردانهء مستانه بكرديم * تا علم بداديم و به معلوم رسيديم " « 5 »
و به حالى رسيد كه گفت :
" اى عاشقان ، اى عاشقان من خاك را گوهر كنم * وى مطربان ، اى مطربان ، دف شما پرزر كنم
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 2 ، ص 204 ( 2 ) همان ، ص 224 . ( 3 ) جاى اين بيت در كليات شمس مصحح مرحوم فروزانفر پيدا نشد . ( 4 ) كليات شمس ، ج 5 ، ص 126 . ( 5 ) همان كتاب ، ج 3 ، ص 228 .