روزى مولانا از آنجا مىگذشت ، آن زن پيش آمد و سر در پاى مولانا نهاد و تضرع كرد و شكستگى نمود . مولانا فرمود : رابعه ، رابعه ، رابعه « 1 » .
كنيزكان خبردار شدند . همه بيرون آمدند و سر در قدم مولانا نهادند .
فرمود كه : زهى پهلوانان ، زهى پهلوانان ، زهى پهلوانان ، كه اگر باركشى شما نبودى ، چندين نفوس لوامهء اماره را كه مغلوب كردى و عفت عفيفهء زنان كجا پيدا شدى ؟ « 2 » .
او حتى در ميان بيمارانى كه مردم از آنان مىگريختند ، همان حقيقت را مىيافت . يك بار به آب گرم رفته بود . پيش از وى جداميان در آب رفته بودند .
ياران ايشان را مىرنجانيدند و از آب دور مىكردند . مولانا بانگ بر اصحاب زد و جامهها بيرون آورد و وارد آب شد و نزديك ايشان رفت و از آن آب بر خود مىريخت . جداميان از رقت گريستند و بدر الدين يحياى شاعر از سر ذوق اين بيت را سرود :
" از خدا آمدهاى آيت رحمت بر خلق * خود كدام آيت حسن است كه درشان تو نيست ؟ « 3 »
او همان شفقت و محبت را به حيوانات نيز نشان مىداد . روزى سگ مادهاى را مىبيند كه گرسنه است ولى نمىخواهد از بچههايش دور شود . خود غذا تهيه مىكند و بدان سگ مىبرد « 4 » .
در خانهء معين الدين پروانه مجلس سماع بود . گرجى خاتون دو سينى بزرگ خوردنى براى ياران فرستاد . ناگاه سگى آمد و غذاها را خورد و نجس كرد .
اصحاب ملول شدند . خواستند سگ را برنجانند . فرمود : مصلحت نيست ، او از شما محتاجتر است و اشتهاى نفس او از شما صادقتر « 5 » .
هامش
( 1 ) منظور رابعه بنت عدويهء بصرى است . شرح حال او را در تذكرهها ببينيد .
( 2 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 555 .
( 3 ) همان كتاب ، ص 338 - 337 .
( 4 ) همان كتاب ، ج 1 ، ص 376 .
( 5 ) همان كتاب ، ص 377 .