مولانا كمال هستى مطلق را در انسان و انسانيت مىبيند و نه دور از انظار ، بلكه آشكارا و در ملاء عام ، در سفر و حضر و در همه جا به انسان سجده مىكند و دوستداران و مريدانش در برابر انسان به سجده مىافتند . او به كسانى كه عمل را نمىپذيرند و كفرش مىدانند ، سخت مىتازد و جوابهاى دندانشكن مىدهد . « 1 » مىگويد :
" آدمى بر قد يك طشت خمير * برفزود از آسمان و از اثير " « 2 »
و بدينسان عظمت انسان را مىپذيرد و آنگاه كه در برابر او سجده مىكند بر كاستيهاى نسبى سجود خود چشم مىبندد و تنها به انسانيت انسان سر تعظيم فرود مىآورد .
راهبى از قسطنطنيه به قونيه آمده بود . اتفاقا در راه به مولانا برخورد .
سه بار به خداوندگار سجده كرد . و هربار چون سر برداشت ، مولانا را بر سجده يافت « 3 » . روزى با يك قصاب ارمنى روبرو شد . مولانا هفت بار در برابر قصاب سر نهاد « 4 » .
او همهء اديان را به يك چشم مىنگرد و مىگويد : حقيقت در روشهاست نه در حقيقت راه « 5 » و معتقد است كه :
" هر نبى و هر ولى را مسلكى است * ليك با حق مىبرد جمله يكى است " « 6 »
بنابراين او نه تنها دينداران و سرشناسان ، بلكه همهء انسانها حتى به افرادى كه اجتماع به بدى شهره مىداند ، يكسان مىنگرد و مىگويد :
" بد نماند چونك نيكوجو شود " « 7 »
هامش
( 1 ) همان ، ص 511 .
( 2 ) مثنوى ، ششم ، ص 378 ، ب 138 .
( 3 ) مناقب العارفين ج 1 ، ص 361 .
( 4 ) همان كتاب ، ص 153 .
( 5 ) مثنوى ، يك ، ص 32 ، ب 32 به بعد .
( 6 ) همان ، ص 190 ، ب 3086
( 7 ) همان ششم ، ص 277 ، ب 124 .