روزى با جمع ياران به باغ حسام الدين چلبى مىرفت . آن روز بر خرى نشسته بود شهاب الدين گوينده نيز بر خرى سوار بود . ناگاه خر او بانگى كرد .
شهاب الدين عصبانى شد و چند بار بر سر خر زد . مولانا فرمود كه : حيوان بيچاره را چرا مىزنى ؟ براى آنكه بارت مىكشد ؟ شكر نمىكنى كه تو راكبى و او مركوب توست ؟ نالهء او از دو حال بيرون نيست . يا براى گلوست ، يا براى فرج و در اين كار جميع خلق مشتركند و پيوسته در اين كارند . شهاب الدين پشيمان گشت . فرود آمد و سم آن جانور را بوسيد و نوازش كرد « 1 » .
مولانا به انسانهاى كمسنوسال - به بزرگمردان فردا نيز احترام شايان قائل است . روزى از محلهاى مىگذشت . بچهها بازى مىكردند . چون از دور مولانا را ديدند ، دويدند و سر نهادند . خداوندگار نيز سر نهاد . كودكى داد زد كه صبر كن تا من نيز بازى را تمام كنم و بيايم . مولانا چندان صبر كرد كه آن كودك نيز رسيد « 2 » .
مولانا عبد را به مقام الوهيت مىرساند و وجود حقيقى را تنها در انسان سراغ مىگيرد . روزى كراخاتون - زوجهء مولانا - بندى را بريده ، بر فرجى مولانا مىدوخت . درحالىكه مولانا فرجى را بر تن داشت . معروف چنان است كه جامهاى را كه پوشيده باشند ، نبايد دوخت مگر آنكه چيزى در دهان گيرند ، مثلا دانهاى يا برگ كاهى ، اگر نه بسيار شوم است ، اين دوختن . اتفاقا در ضمير كراخاتون مىگذرد كه آيا مولانا چيزى در دهان مىگيرد ؟ مولانا فى الحال ضمير او دريافت و فرمود : محكم بدوز كه اينك من قل هو الله احد را در دهان مىدارم خدا را به دندان محكم گرفتهام « 3 » .
روزى مولانا به شيخ محمد خادم اشارت فرمود كه : برو فلان كار را به اتمام برسان . شيخ محمد در جواب ايشان گفت : ان شاء الله . مولانا بانگ بر وى زد كه اى ابله ، پس گوينده كيست ؟ « 4 » . اما او اين الوهيت را به خود منحصر
هامش
( 1 ) مناقب العارفين ، ص 116 - 115 .
( 2 ) همان ص 154 - 153 .
( 3 ) همان كتاب ، ج 1 ، ص 251 .
( 4 ) همان كتاب ، ص 145 .