تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
ضعيف گفت : بهاء الدين ، من خوبم . تو برو كمى بخواب . سلطان ولد نتوانست طاقت آورد اما گريه را فروخورد . از اتاق بيرون مىآمد كه مولانا نگاه غم‌آلودى به دو انداخت و گفت :
" رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن * ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها * خواهى بيا ببخشا ، خواهى برو جفا كن
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتى * بگزين ره سلامت ، ترك ره بلا كن
ماييم و آب ديده ، در كنج غم خزيده * بر آب ديدهء ما صد جاى آسيا كن
خيره‌كشيست ما را ، دارد دلى چو خارا * بكشد كسش نگويد : " تدبير خونبها كن "
بر شاه خوب‌رويان واجب وفا نباشد * اى زرد روى عاشق ، تو صبر كن وفا كن
درديست غير مردن آن را دوا نباشد * پس من چگونه گويم كين درد را دوا كن
در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديدم * با دست اشارتم كرد كه عزم سوى ما كن
گر اژدهاست بر ره عشقيست چون زمرد * از برق اين زمرد هين ، دفع اژدها كن
بس كن كه بيخودم من ور تو هنر فزايى * تاريخ بو على گو تنبيه بوالعلا كن " « 1 »
اين واپسين سخنان و آخرين سرود انسان هيجان‌آفرين ، شوق ساز ، محبت نثار و دلباختهء انسانيت بود كه با صدايى سنگين در لحظات لرزان و اضطراب‌آور به سنگينى احتضار بر زبان آورد . بىترديد حسام الدين چلبى اين غزل را با اشك چشم و خوناب دل بر صفحهء كاغذ نقش كرده است « 2 » . روز يكشنبه در سكوتى مرگ‌بار گذشت . حال مولانا بدتر شده بود . مردم شهر دست از كار كشيده بودند . روستائيان به شهر سرازير شده بودند . همه با صداى
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 4 ، ص 251 - 250 ( 2 ) سپهسالار مىگويد كه مولانا در چند روز آخر عمر فرجى سرخ به تن كرده بود و اين غزل را تكرار مىفرمود : ( رسالهء سپهسالار ، ص 114 ) اما افلاكى به نقل از امام اختيار الدين كه جنازهء مولانا را غسل داده بود ، مىنويسد كه : مولانا در واپسين دم حيات غزل را خطاب به سلطان ولد انشاد مىفرمود و چلبى آن را يادداشت مىكرد ، چنان كه فوقا بيان كرديم . ( مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 591 - 589 ) .