" مرا حق از مى عشق آفريدست * همان عشقم اگر مرگم بسايد " « 1 »
با اين سخنان اعتقاد راسخ به جاودانگى خود را بيان مىكند .
بيمارى و مرگ او :
سرانجام جسم خستهء او در چنگال آخرين بيمارى گرفتار آمد . تب آنى رهايش نمىكرد . در اين اثنا زلزلههاى پياپى قونيه را مىلرزاند . مردم از بيم زلزله پيش مولانا رفتند . او تبسم كنان گفت : مترسيد ، شكم زمين گرسنه است و دنبال لقمهاى چرب مىگردد . به زودى اين لقمهء چرب را مىربايد و از لرزيدن باز مىايستد و به همين مناسبت در آن ايام غزل زير را ساخت :
" با اين همه مهر و مهربانى * دل مىدهدت كه خشم رانى ؟
وين جملهء شيشه خانها را * درهم شكنى به لنترانى ؟
در زلزله است دار دنيا * كز خانه تو رخت مىكشانى
نالان تو صد هزار رنجور * بىتو نزيند ، هين تو دانى
دنيا چو شب و تو آفتابى * خلقان همه صورت و تو جانى
هرچند كه غافلند از جان * در مكسبه و غم امانى
اما چون جان ز جا بجنبد * آغاز كنند نوحهخوانى
خورشيد چو در كسوف آيد * نى عيش بود ، نه شادمانى
تا هست و ازو به ياد نارند * اى واى چو او شود نهانى
اى رونق رزم و جان بازار * شيرينى خانه و دكانى
خاموش كه گفتوگو حجابند * از بحر معلق معانى " « 2 »
حقيقتا كاروان عمر در حال كوچ بود . مولانا مىخواست از اين خانهء عاريتى نقل كند و اثاث البيت را گرد مىآورد . اكمل الدين طبيب « 3 » و غضنفرى از
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 2 ، ص 83
( 2 ) همان كتاب . ج 6 ، ص 72 - 71
( 3 ) در مكتوبات مولانا سه نامه بنام اين شخص هست ( نامهء 14 ص 20 ، -