چرا پژمرده باشم من ؟ كه بشكفتست هر جزوم * چرا خربنده باشم من ؟ براقى زير زين دارم
چرا از ماه و امانم ؟ نه عقرب كوفت بر پايم * چرا زين چاه برنايم ؟ چو من حبل متين دارم
كبوتر خانهء كردم كبوترهاى جانها را * بپر اى مرغ جان اينسو كه صد برج حصين دارم
شعاع آفتابم من اگر در خانها گردم * عقيق و زر و ياقوتم ولادت ز آب و طين دارم
تو هر گوهر كه مىبينى بجو درى دگر در وى * كه هر ذره همىگويد كه نورى در جبين دارم
ترا هر گوهرى گويد : " مشو قانع به حسن من * كه از شمع ضميرست آنكه نورى در جبين دارم
خمش كردم كه آن هوشى كه دريابد ندارى تو * مجنبان گوش و مفريبان كه چشمى هوش بين دارم " « 1 »
صدر الدين كه زندگى شاهانهاى داشت ، چون اين سخنان را از مولاناى تنگدست شنيد ، به انديشه فرورفت . ژرفاى شگرف سلطنت معنوى او را دريافت و شرمگين از خدمت مولانا خارج شد . در آن خانهء محقر و ساده با اثاث شكسته و مندرس ، از دربانان ، خواجگان ، پردهداران و درويشان زردنبوى خانقاه او كه در هشيارى رؤياى صوفيانه مىديدند ، خبرى نبود . ولى به جاى همهء آنها صاحبخانه شكوهى داشت كه هركس به ديدارش مىآمد ، در برابر او سر فرود مىآورد و هركس كه از وى جدا مىشد ، به حقارت خود اعتراف مىكرد .
روز شنبه چهارم جمادى الآخر 672 ه / شانزدهم دسامبر 1273 م حال مولانا نسبتا خوب شده بود . تا غروب با عيادتكنندگان صحبت كرد . سخنان او وصيتگونه بود . آفتاب زرد همدم صادق و محبوب او حسام الدين ، پسرش سلطان ولد ، طبيبان و دوستان ديگر در كنارش بودند . سلطان ولد چندين شب نخوابيده بود . سپيده دم مولانا به چشمان اشكآلود فرزند نگاه كرد و با صدايى
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 99 - 198