تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
" ميكده‌ست اين سر من ساغر مى گو بشكن * چون زر است اين رخ من زر به خروار مگير " « 1 »
* * *
" آن زر سرخ و نقد طرب را بده كه من * رخسار زرد چون زرم از بيم و از اميد " « 2 »
آخرين روزهاى حيات خود را با تفكرى مدام سپرى مىكرد . اين هستى آرام آرام درون خود او غرق مىشد و يواش يواش آن آرامش ابدى و آسايش سرمدى را كه عمرى به دنبالش بود ، لمس مىكرد . شعور فردى او بالكل از آن جمع مىشد ، هستى محدودش به هستى مطلق نزديك‌تر مىشد . انديشهء محدود در يك دورهء زمانى ، از محدودهء خويش بيرون مىزد و از قرون فراتر مىرفت . طنينى كه در گوش او مىپيچيد ، صداى خودش بود :
" مرغان ، كه كنون از قفس خويش جداييد * رخ باز نماييد و بگوييد كجاييد ؟
كشتى شما ماند برين آب ، شكسته * ماهى صفتان ، يكدم ازين آب برآييد
آن باد ، و با گشت شما را فسرانيد ؟ * يا باد صبا گشت بهرجا كه درآييد ؟
اى آنك بزاديت چو در مرگ رسيديد * اين زادن ثانى است ، بزاييد بزاييد . . . " « 3 »
آخرين ايام حيات او به بيمارى مىگذشت - او در يكى از نامه‌ها حسام الدين را با عنوانهاى جديدى مورد خطاب قرار مىدهد و مىنويسد : " بيدار هوشيار پايندهء تابنده حليم كريم ، شريف ظريف ، حاضر ناظر ، ابدى احدى ، هم فرزند مرا هم پدر ، هم نور مرا هم بصر ، هم منظر و مرا هم نظر حسام الحق و الدين . . . " آنگاه حال خود را چنين بيان مىكند : " الا اين مركب جسم پرعلت گاهى بيمار و گاهى پلنگ و گاهى خرلنگ ، هيچ بر مراد دل هموار نمىرود . گاهى لكلك گاهى قبله ، گاهى دبره . نه مىميرد ،
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 7 ( 2 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 189 ( 3 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 69