روزى از روزها قباد « 1 » بطلب صيدى بر پشتهء بود ، اتّفاقا تنها از طرفى برفت ، نظر او بر بستانى پر از ميوه آمد ، زنى را ديد كه در آن بستان نان مىپخت ، و كودكى نزديك او ايستاده بود ، و زمان به زمان ميخواست كه دست بدان ميوه كشد ، و ( از آن ) « 2 » فرا گيرد ، و آن زن از آن منع ميكرد ، و باز ميزد . پس كودك ميگريست . چون زن با سر تنور مىآمد « 3 » ، ديگر باره پسرك قصد چيدن ميوه ميكرد ، زن ديگر بار ( تنور را ميگذاشت ، و پسر را ) « 4 » از آن منع ميكرد .
چون قباد آن حالت را بديد ، از آن زن پرسيد كه : چرا تو كودك را از چيدن اين ميوه منع ميكنى ؟
زن گفت : اين ميوه ميان ما و ملك « 5 » مشتركست ، و ( صاحب ) « 6 » و عامل او اينجا حاضر نيست ، پس حلال نبود كودكان ما درين ميوه تصرّف كردن ، مادام كه « 7 » قسمت كرده نشود .
قباد چون چنان ديد رحم كرد ، و آب در چشم آورد ، چون بموضع و مجلس بازآمد ، خواست ( كه بفرمايد كه ) « 8 » تا مقاسمت براندازند ، و خراج بجاى آن وضع كنند ، پس وفات يافت و اتّفاق نيفتاد .
و بعد از آن كسرى انوشروان ملك « 9 » شد ، و خراج را بجاى آن وضع كرد - چنانچ
هامش
( 1 ) . قباد يكم ساسانى ( 488 - 531 م ) .
( 2 ) . افزوده از چاپى .
( 3 ) . در نسخه چاپى : پس زن سر تنور گرديد ، چون ديگر باره .
( 4 ) . افزوده از چاپى .
( 5 ) . ملك : پادشاه .
( 6 ) . افزوده از چاپى .
( 7 ) . در نسخهء چاپى : تا .
( 8 ) . افزوده از چاپى .
( 9 ) . در نسخهء چاپى : مالك .