نكرد يكى از غلامان خود را كه از ديگران پستتر بود طلبيدم و به او فرمان دادم كه به آن جمجمه اهانت كند و ديدم كه اين حالت نيز در او هيچ تأثير نكرد ، آنگاه دانستم كه اكرام و اهانت به حال او يكسان است و چون اين حالت را در او مشاهده كردم به نزد حكيمان رفتم و از احوال آن جمجمه از ايشان پرسش كردم ، ايشان نيز علمى نداشتند و چون مىدانستم كه پادشاه منتهاى علم و معدن حلم است هراسان به نزد تو آمدم و چون مرا نسزد كه از شما پرسش كنم لا جرم سكوت كردم و دوست داشتم كه مرا آگاه كنى كه آيا آن جمجمهء پادشاه است يا جمجمهء گدا ؟ و چون در تفكَّر حال آن درمانده شدم با خود گفتم كه ديدهء پادشاهان را هيچ چيز پر نمىكند و حرص ايشان به مرتبهاى است كه اگر تمام زير آسمان را به تصرّف درآورند قانع نمىشوند و بر تسخير بالاى آسمان همّت مىگمارند امّا ديدهء آن جمجمه با خاكى به وزن يك درهم پر شد و همچنين نظر كردم به دهان اين جمجمه و با خود گفتم اگر اين دهان پادشاهان باشد چيزى آن را پر نمىسازد امّا مشتى خاك آن را پر كرد ، حال اگر مىگويى كه اين جمجمهء گدايى است با تو احتجاج مىكنم كه آن را از قبرستان پادشاهان برداشتم و اگر باور نمىكنى مىروم و جمجمههاى پادشاهان و گدايان را مىآورم و اگر براى
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 512
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٥١٢