آشفته و خواب شبم را گرفته . » گفت : « سرور من ، هرگز آن را به زبان نمىآرم و از پهلوى خويش نهان مىدارم و خاطرم آن را باز نخواهد گفت . » گفت : « واى تو ، من از كشتن جعفر بن يحيى پشيمان شدهام چندان كه پشيمانى خويش را گفتن نتوانم ، خوش دارم كه ملك خويش را نداشتم اما جعفر براى من مانده بود ، كه از وقتى از او جدا شدهام مزهء خواب را نچشيدهام و از وقتى او را كشتهام لذت زندگى نداشتهام . » گويد : و چون ابراهيم اين را بشنيد اشكش روان شد و بگريست و گفت :
« خدا ابو الفضل را رحمت كند و از او در گذرد ، سرور من به خدا در كشتن وى به خطا رفتى
( 312 و در كار وى دستخوش پندار شدى . در دنيا كسى همانند او يافت نمىشود كه به كار دين در ميان همهء مردم همسنگ نداشت . » رشيد گفت : « پسر زن بوگندو ، برخيز كه لعنت خداى بر تو باد . » گويد : ابراهيم برخاست و نمىدانست كجا قدم مىنهد ، پيش مادر خويش رفت و گفت : « مادر ، به خدا نابود شدم . » گفت : « نه انشاء الله ، پسرم قصه چيست ؟ » گفت : « رشيد مرا آزمايشى كرد كه به خدا اگر هزار جان داشته باشم يكى را نجات نتوانم داد . » گويد : از اين حادثه تا به وقتى كه پسر ابراهيم به نزد وى در آمد و او را با شمشير خويش بزد تا جان داد چند روز بيشتر فاصله نبود .
در اين سال عبد الله بن عباس عباسى سالار حج بود .
( 313 آنگاه سال صد و هشتاد و هشتم در آمد .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5332
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٣٣٢