از بيم جانهاى خويش از اينكه در چنين وقتى باز بايد گشت . عاقبت تدبير كردند و شاعرى از مردم جنده كه كنيهء ابو محمد داشت به نام عبد الله پسر يوسف ، و به قولى حجاج پسر يوسف تميمى ، شعرى براى او خواند به اين مضمون :
« نقفور صلحى را كه به دو دادى بشكست « و كار وى رو به ويرانى دارد « امير مؤمنان خوشدل باش كه اين « غنيمتى است بزرگ كه خدا به تو داده « رعيت خوشدل شد از اينكه « فرستاده و بشارت رسان « با خبر پيمان شكنى وى بيامد « و اميد آورد كه غزايى كنى با شتاب « كه جانها را شفا دهد و شهرت آن بالا گيرد « به تو جزيه داد و از بيم شمشيرها « كه گفتى در چنگهاى ما « شعله هاى سوزان و بران بود .
« چهره فرود آورد .
( 309 « او را از جنگ مصون داشتى « و سپاهها را از سر منت پس آوردى « و پناه يافتهء تو ايمن و خرسند شد .
« نقفور ! وقتى به اين پندار « كه امام از تو دور افتاده « خيانت مىكنى جاهل و مغرورى .
« مگر وقتى كه خيانت آوردى
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5328
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٣٢٨