و در سخن فروماند گفت : « كى اينجا هست ؟ » گفتند : « عبد الله بن مالك . » گويد : او را پيش خواند و گفت : « كنيزى از آن خويش را ديدم و تاجى را كه بر او بود نيكو ديدم و گفتم : « چه خوش است نرگس روى تاج ، مىتوانى چيزى بر آن بيفزايى ؟ » گفت : « آرى ، اى امير مؤمنان ، ولى مرا بگذار كه برون شوم و بينديشم . » گفت : « چنان كه خواهى . » گويد : پس او برون شد و ادب آموز فرزند خويش را پيش خواند و تكميل مصرع را از او خواست كه گفت :
« بر پيشانى درخشان همانند عاج . » و آن را در چهار بيت به سر برد كه عبد الله آن را به نزد مهدى فرستاد و مهدى چهل هزار براى او فرستاد كه چهار هزار از آن را به ادب آموز داد و بقيه را براى خويش بر گرفت و روى شعر آهنگى معروف هست .
احمد بن موسى گويد : توزى شعرى از آن مهدى را در باره حسنه كنيزش براى من خواند به اين مضمون :
« آبى مىبينم و سخت تشنهام « ولى به آبگاه راه نيست « همينت بس نيست كه مالك منى « اما مردمان همگى بندگان منند « اگر دست و پاى مرا ببرى « از روى خشنودى گويم « نكو كردى بيشتر كن . »
( 186 محمد گويد : مهدى را ديدم كه از سمت كوچه قريش وارد بصره شد ، ديدمش
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5165
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥١٦٥