« چگونه سخن را پاسخ مىگويد . » اصمعى گويد : حكم وادى را ديدم كه وقتى كه مهدى به بيت المقدس مىرفت به راه وى آمد ، شعركهايى داشت . دف خويش را در آورد و مىزد و مىگفت منم كه گفتهام :
« عروس كى برون مىشود كه « بازماندن وى به درازا كشيد « صبح نزديك شد يا در آمد « اما هنوز او پوشش خويش را « به سر نبرده است . » گويد : كشيكبانان به طرف وى دويدند . مهدى به آنها بانگ زد دست بداريد و در باره وى پرسيد . گفتند : « حكم وادى است . » كه وى را پذيرفت و عطيه داد .
محمد گويد : روزى مهدى به يكى از خانه هاى خويش در آمد ، كنيز نصرانى خويش را ديد كه گريبانش گشاده بود و ميان دو پستانش نمايان بود ، صليبى از طلا بر آن آويخته بود كه آن را نكو ديد و دست سوى آن برد و كشيد و
( 185 آن را بر گرفت ، كنيز در باره صليب سر و صدا كرد ، مهدى در اين باره شعرى گفت به اين مضمون :
« وقتى كه بر سر صليب با وى كشاكش داشتم « و گفت : واى من مگر صليب روا نيست . » گويد : آنگاه يكى از شاعران را پيش خواند كه شعر تاييد كرد و بگفت تا آن را به آواز بخوانند و اين آهنگ را خوش داشت .
محمد گويد : مهدى به يكى از كنيزكان خويش نگريست كه تاجى داشت و يك گل نرگس از طلا و نقره بر آن بود كه آن را پسنديد و مصرعى گفت :
« چه خوش است نرگس روى تاج . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 5164
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥١٦٤