تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مواعظ ( فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
اگر طالب گنجى ، بهتر از « قناعت » گنجى بدست نمىآيد ، « القناعة كنز لا ينفد » « 1 » . [ قناعت ] گنجى است بىرنج .
هامش
- است ، سر به سوى او بلند كرده و گفت : تو انسانى يا جنّى ؟ گفت : انسانم . بىآنكه با او سخنى گويد با او چنان نشست كه مرد با همسرش مىنشيند ، چون آمادهء نزديكى با او شد ، زن لرزان و پريشان گشت ، به او گفت : چرا پريشان گشتى ؟ زن گفت : از اين مىترسم - و با دست اشاره به آسمان كرد - مرد گفت : مگر چنين كارى كرده‌اى ؟ ( زنا داده‌اى ؟ ) زن گفت : نه ؛ به عزّت خدا سوگند . مرد گفت : تو از خدا چنين مىترسى ؛ درصورتىكه چنين كارى نكرده‌اى و من تو را مجبور مىكنم ، به خدا كه من به پريشانى و ترس ، از تو سزاوارترم ! . سپس كارى نكرده برخاست و به سوى خانواده‌اش رفت و همواره فكر توبه و بازگشت بود . روزى در اثناء راه به راهبى برخورد و آفتاب داغ بر سر آنها مىتابيد ، راهب به جوان گفت : دعا كن تا خدا ابرى بر سر ما آرد كه آفتاب ما را مىسوزاند . جوان گفت : من براى خود نزد خدا كار نيكى نمىبينم تا جرأت كنم چيزى از او بخواهم . راهب گفت : پس من دعا مىكنم و تو آمين بگو . گفت : آرى خوبست . راهب دعا مىكرد و جوان آمين مىگفت . به زودى ابرى بر سر آنها سايه انداخت . هر دو پاره‌اى از روز را زير آن راه رفتند تا سر دوراهى رسيدند ، جوان از يك راه و راهب از راه ديگر رفت ، و ابر همراه جوان شد . راهب گفت : تو بهتر از منى . دعا به خاطر تو مستجاب شد نه به خاطر من ، گزارش خود را به من بگو ، جوان داستان آن زن را بيان كرد . راهب گفت : چون ترس از خدا ترا گرفت ، گناهان گذشته‌ات آمرزيده شد ، اكنون مواظب باش كه در آينده چگونه باشى » . ( 1 ) - أخرجه الطّبراني في الأوسط من حديث جابر - كما في مجمع الزّوائد - ج 10 ص 256 . و جائت في 57 من حكم النّهج : « القناعة مال لا ينفد » .