تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مواعظ ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
و آن تير را از حلق خود بيرون آورد و هر دو كف را در زير خون مىگذاشت ، وقتى كه پر مىشدند بر سروصورت مىماليد . هلال بن نافع مىگويد : من به تماشاى جان دادن حسين رفته بودم نمىدانم چطور شده بود كه گويا خدا به قدر يك سر مو رحم در دل اهل كوفه قرار نداده بود همين‌طور كه با ايشان مشغول مكالمه بود « 1 » . وقتى آمد كه خولى و سنان و شمر هر سه به بالينش آمدند : « و الحسين - عليه الصّلاة و السّلام - به آخر رمق يلوك لسانه من العطش و يطلب الماء » « 2 » . ابتدا خولى و سنان آمدند آخر شمر آمد ابتدا لگدى بر آن حضرت زد بعد حضرت را بر قفا انداخت به روى سينه‌اش و دست برد محاسن حضرت را گرفت . حضرت خنديد فرمود : مىدانى من كيستم كه مرا به قتل مىآورى ؟ ! . گفت : تو را نيكو مىشناسم : جدّت محمّد مصطفى ، پدرت علىّ مرتضى ، مادرت فاطمهء زهرا ، خصم تو خصم پروردگار علىّ أعلى ، ولى من از كشتنت باك ندارم ! ، فرمود : تو آن كلب ابقع هستى كه در خواب ديدم - در خونم ولوغ « 3 » مىكند
هامش
( 1 ) - يك جمله در ادامه مكتوب بود ولى متأسّفانه استنساخ ممكن نشد . ( 2 ) - البحار : 45 / 55 - 56 . ( 3 ) - ولوغ : ليسيدن سگ از مواد داخل ظرف است .
مواعظ ( فارسى ) — صفحة 386 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / بهراد جعفرى