« حضرت وقتى كه مىخواست بيرون بيايد اهل و عيال خود را جمع نمود به ايشان فرمود : بيائيد عزايم را برپا كنيد زيرا كه من ديگر از اين سفر برنمىگردم » .
در اين خصوص تأسّى به جدّش حسين عليه السّلام جسته [ است ] .
در طوس نيز مكرّر خبر شهادت خود را داد . يك روز مأمون به او عرض كرد : ان شاء اللّه داخل بغداد مىشويم و چنين مىكنيم ! فرمود : بلى تو داخل بغداد مىشوى ! يكى از شيعيان در خلوت عرض كرد : از فرمودهء شما كه مأمون خودش تنها بغداد را مىبيند دلتنگ شدم فرمود :
« و ما أنا و بغداد ؟ ! لا أرى بغداد و لا تراني » . « 1 »
و عن إسحاق بن حمّاد قال : كان المأمون يعقد مجالس النّظر و يجمع المخالفين لأهل البيت عليهم السّلام يكلّمهم في إمامة أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب و تفضيله على جميع الصّحابة تقرّبا إلى أبي الحسن عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام و كان الرّضا عليه السّلام يقول لأصحابه الّذين
هامش
- اجازهء مرخّصى خواست و هربار قدمى چند دور مىشد و باز به سوى قبر مطهّر بازمىگشت و صدايش به گريه و ناله بلند مىشد ، من پيش رفته و به ايشان سلام كردم ، جواب سلام مرا داد ، و من او را بدين سفر به سوى مأمون تهنيت گفتم ، فرمود : دست بردار و مرا واگذار ، من از جوار جدّ بزرگوارم مىروم و در غربت جان مىسپارم ، و در كنار قبر هارون دفن مىشوم ، گويد : من به همراه او بودم و او را دنبال مىكردم تا به خراسان رسيد و در طوس از دنيا رفت و در كنار هارون او را به خاك سپردند » .
( 1 ) - عيون : باب 49 / ح 1 . : « مرا با بغداد چكار ؟ نه من آن را مىبينم و نه آن هرگز مرا خواهد ديد » .