بنشستى كه مشرك بود . پس به راه اندر كه مىرفتند به خانهء ، زنى فراز آمد و از پيغمبر حاجتى خواست و چيزى پرسيد . او دست عدى گرفته بود . با آن زن بيستاد تا حاجت او روا كرد . پس عدى با خويشتن گفت اين مرد نه ملك است كه پيغمبر است كه اگر ملك بودى چنين تواضع نكردى . پس چون به خانه اندر آمد ، پيغمبر را عليه السّلام يكى مخدّه بود به ليف آگنده ، آن بالش بيفگند و عدى را بر آن مخدّه نشاند ، و پيغمبر عليه السّلام پيش او بر زمين نشست . پس عدى با خويشتن گفت اين نه فعل ملكان است كه او كرد . و پيغمبر عدى را گفت : هر چيزى كه اندر اين جهان ببايد خداى عزّ و جلّ ترا داده است به ميان قوم خويش اندر به مهترى ، و نام پدر تو به بزرگى و رادى معروف است ، چه زيان دارد ترا كه خداى عزّ و جلّ ترا آن جهان نيز دهد ، و اين آنگاه بود كه ترا دين اين بود كه من ياد كنم . عدى خاموش گشت . پيغمبر گفت مگر تو [ را ] اندر اين دين از بهر آن رغبت نيست كه مردمان اين دين اندكىاند و دشمنان بسيار ، يا آنكه پادشاهان اين اندك است ، بدان خداى كه مرا بيافريد كه اين دين چنان شود كه از حد مشرق تا مغرب بگيرد ، و از حد كسرى بدين خانه به حجّ كردن آيند ، و چندان خواسته دهد خداى اهل اين ملَّت را و اين دين را كه اندازهء آن پديد نبود . پس پيغمبر عليه السّلام مسلمانى بر وى عرضه كرد و او مسلمان شد . و گاهى چند به مدينه همى ببود ، آنگه به حى خويش باز گشت به طى ، و آن حى همه مسلمان شدند با او .
چون خبر به عرب اندر افتاد كه پيغمبر عدّى بن حاتم را بسيارى برّ كرد و او نيز مسلمان شد ، همه حيّهاى عرب گفتند اين مرد بزرگ شد ، و قريش همه مسلمان شدند ، و هر كرا آهنگ كند پيروز شود و زنان و فرزندان او را برده كند و خواسته ها فىء كند . ما را حيلت آن است كه هر كسى به دو كسان فرستيم و به دين او بگرويم . پس هيچ حى نماند كه نه به دو كس فرستادند . و همه بگرويدند و دين مسلمانى بپذيرفتند . و پيغمبر عليه السّلام هر جايى كس فرستاد تا زكات از ايشان بستدند تا همه حجاز و عرب باديه مسلمان شدند بدين بقيهء سال نهم ، و سال دهم از هجرت از هر جايى وفدى آمد و به هر جايى پيغمبر عمّال صدقات بيرون كرد تا همه
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 292
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٩٢